چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟

(حس میکنم حجم اطلاعاتی که داره به ذهنم وارد میشه، بیشتر از گنجایش ذهنمه!)

کلاس آنلاین رادیو داره برگزار میشه.. دارم قهوه ام رو آماده میکنم که میبینم صدا قطع شده! .. بهراد زنگ میزنه و میگه: خانم دکتر! استاد میگه raise hand کنین. چرا ری اکشن نشون ندادین؟ انقد متوجه نیستم که چی میگه که بخوام ازش درست تشکر کنم .. یه مرسی الکی میگم و قطع میکنم! ولی ته دلم خوشحالم که همچین آدم با شخصیت و مودب و مهربونی همکلاسیمه :)

بعد از سه بار رفتن به بخش جراحی به فاصله ۵ دقیقه، شهاب تو ۵ دقیقه، سه بار زنگ میزنه تا اطلاعات کامل از شرایط بیمار رو بده.. تو ۵ دقیقه ی بعدی خودم ۳ بار زنگ میزنم تا یه وقت اشتباهی اتفاق نیفته.

شیما استوریمو ریپلای میکنه و چندبار میگه که "مشکوکی و خوشحالم !! " داستان این استوری های سریالی رو براش میگم و اونم فاز سال بالایی بودنش گل میکنه و حرفاشو مثل قرص آرام بخشی که میریزن تو یه لیوان آب میوه، خوشمزه میکنه و میریزه تو رگام..

لیانا گوشی تلفن رو از مامانش میگیره و میگه خاله پاهام درد میکنه! یه جوری نشستم که پاهام درد گرفته! تا میام قربون پاهای کوچولوش برم، یاد دستای کوچولوش و وزن کمش می افتم وقتی که میپرید بغلمو و محکم گردنمو می گرفت.. اینهمه دلتنگی تو مغزم جا نمیشه. باهاش خداحافظی میکنم و سومین لیوان چای متوالی رو هم میخورم.

عارفه متوجه میشه چای داغ تو این هوای گرم شیراز طبیعی نیست! یه جوری نگام میکنه.. میگم تو که نمیخوای به جای چای، سیگار بکشم.. میگه پچ بزن به دستت :))

خلاصه که اینم از من.. اینم از تو.. اینم از این زندگی!

در سرم مسگران راسته ی حاج عبدالعزیز سکنا دارند و تو .

 

که اگر بنویسم "تو"

شعر را به شعر افزوده ام .. 

 

 

سوره ی "تو"

 

هر بار که تو را می بینم

پیامبری در آغوشم بعثت می کند

که ایمان و اعجاز از چشمانش

سر ریز می شود

 

و قسم به تو

که حق تلاوت نامت را

جز آن هنگام که خیره در من می نگری

ادا نتوانم کرد..

 

قسم به تو

که هنوز - و پنداری تا همیشه -

در قعر اندوه من نفس تازه می کنی

 

و تو چه میدانی در من که بوده ای؟

و تو چه میدانی اندوه چیست؟

 

- ای دوریت

آزمون تلخ زنده به گوری!-

 

هر بار که تو را می بینم

پیامبری در چشمانم بعثت می کند

به دنبال برکه ای

که سرریز شود از ایمانش

و این رسالت را

در اعجاز دستان تو

به پایان برساند.. 

 

 

هشتم خردادماه سنه ی هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی

ناهید

 

 

پ.ن: بیمار خنده های تو ام.. بیشتر بخند :)

 

رویاها کجا می روند؟

 

و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود.‌

آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد


با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند


پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟
برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟

و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند


ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد


در من صدای تبر می آید.


آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج
وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو
تور عروسی غمگین
تن می دهم
به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.


پس روزهایمان همین قدر بود؟

 

و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم

 

گروس عبدالملکیان

 

دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه..

*

با اینکه به جز چندتا دوست نزدیک، حالم داره از جامعه ی دندونپزشکی و این شدت خودشیفتگی بهم میخوره، اما واقعیت اینه که خودم هم جزئی از این جامعه هستم و باید هرکاری کنم که این خودشیفتگی اگه هست ازم دور بشه و اگه نیست، نیفته به جونم.. بالاترین شدت این خودشیفتگی رو هم میشه تو کنگره ی پروتز دید.. جایی که دیگه بنا به رشته ی تخصصم هرسال باید توش شرکت کنم و بقول دکتر غزنویان پروتز حکم همون رُمی رو داره که همه ی راه ها به اون ختم می شه.

اما همه ی راه ها به رُم ختم نمی شد اگه هممون نمی رفتیم پروتز بخونیم.. ولی خب.. رفتیم من جمله خودم به عنوان نفر آخر از این سیکل معیوب .. رفتم پروتز بخونم تا دیگه هیچیو فدای هیچی نکنم و پروتز رو به تهران موندن و به هرسال نرفتن تو این کنگره مسخره نفروختم و راضیم و  و خوشحال که سامان هم تو این سیکل هست! که الهه هست، که نگار و محمد هستن،که مصطفی و مهدیه خودشونو رسوندن به کنگره.. و حتی مقدس زاده، که خودشو به نیم ساعت آخر کارگاه  آخر روز آخر رسوند و یه اشاره ی ریزی به ساعت 5 اونجایی که وایساده بود کرد و با اومدنش فقط یه ادای احترام به دوستیمون کرد و خوشحالم که همه ی راه ها به رُم ختم می شه :)

**

تجربه ی بغض رو به وحشی ترین شکل ممکن تو اون یکماهی که برای اولین بار شیراز بودم تجربه کرده بودم.. بهتر بگم، از فردای عاشورا که جوابا اومد و دیدن اینکه سهمیه ها صندلی های تهران و بهشتی رو پر کردن و هفت و سیزده هم که زدن اصفهان و من رفتم شیراز، بغض من شروع شد و حتی تا بار دومی که بخاطر کشتارهای وحشیانه ی آبان، دانشگاه تعطیل شد و  برگشتم خونه، ادامه پیدا کرد.. اما این بغض جنس بغضی نبود که جمعه تجربه ش کردم.. یه بغض که با ناامیدی قاطی شده بود، ناامیدی از یقینی که به شک تبدیل شده، از شکی که از بی پناهی میاد.. از بی پناهی که از استیصال میاد.. از استیصالی که بخاطر انسان بودنت گرفتارش می شی گاهی! اونجایی که باورت می شه با تمام ضعفات کسی جز خودت رو نداری و بقول نیما باورت می شه که قرار نیست هروقت که تو یه مرداب افتادیم، کسی بیاد دستمونو بگیره ( همین الان که دارم اینو می نویسم، به اون نقطه از آلبوم شب، سکوت، کویر رسیدم که استاد داره میخونه، گر تو نگیریم دست، کار من از دست شد)، بله .. جمعه من باورم شد که همیشه قرار نیست که یکی دستمونو بگیره و میرسه روزی که کار ما هم از دست میشه و تو اون مرداب غرق می شیم و ...

تو بغض اون روز غرق شدم و تجربه ای به این تلخی رو هرگز، هرگز با این شدت گرفتگی گلو که حتی یک کلمه ازش بیرون نیاد نداشتم شاید، ولی به قول نیما، به مرحله ی جدیدی از بلوغ پا گذاشتم.. مرحله ی شک قبل از یقین!

 

***

 

کتاب جاده ی شخصیت رو گرفتم دستم و امشب باید تمومش کنم.. نمیتونم بگم چقدر دارم از خوندنش لذت می برم، اما شاید یه تیکه هاییش رو اینجا گذاشتم بعداً تا شما هم تو این لذت شریک شین :)

 

پ.ن:
ما را به سخت جانی خود.. این گمان نبود!

 

داستان یک آدم با داستانی جدا از تمامی داستان ها!

 

سلاما على من حاربوا اليل 
و عند الصباح بالاكفان قد عادوا 

سلام بر كساني كه شب را مي جنگند 
و صبح هنگام، با كفن بازميگردند...

 

 

#شهید_سردار_سلیمانی

 

نه دین داری.. نه آیین داری ای چرخ!

 

 تخمه میخورد و شلیک می کرد.. کور میزد! کور.. 

 

 

تو آخرین کلامی که تا ترانه بردم..

( تو این مدت همش به این فکر می کردم که وسط بحران شهر تازه و دانشگاه تازه و آدم های تازه و کتابهای تازه.. چه اتفاقی می تونه باعث شه که دستم به وبلاگ نوشتن بره، فکر نمی کردم حالا حالاها حرفی واسه گفتن داشته باشم و فکر نمی کردم اگه حرفی واسه گفتن داشته باشم، وقت نوشتنش رو داشته باشم... )

* وسط مقاله پیدا کردن مِن باب ِ میکروبیوم فول دنچر و تمام اجزای پروتزی دهان (چونکه پروتزهای دندانی رشته ی تخصصییه که قبول شدم ) واسه کلاس میکروب شناسی که شنبه تو یکی از خوشگل ترین کلاس های دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز برگزار میشه ( و دانشگاه شیراز دانشگاهیه که طبق پیش بینی دکتر طبری قبول شدم و به غایت دوسش دارم اما نه در حد تهران )، درحالیکه عینک طِبیم رو گم کردم و جای عینک آفتابیم رو به عنوان آنتی رفلکس صفحه ی لپ تاپم روی بینیم رد انداخته و نیلوفر داره به قیافه ی خنگم می خنده ( نیلوفر هم، همخونه ای عزیزمه).. می بینم که شیما یه آهنگ فرستاده تو " گروه متحد پروتز شیراز"!

برای من که دو سال و نه ماه و یازده روزه که از آهنگ جدید فرار کردم.. (به جز همایون جان شجریان البته)، شنیدن یه آهنگ ناشناس تو این شرایط یه چالش محسوب می شه.

 

** مائده یه اسکرین شات برام می فرسته.. شیرین با ر.س ازدواج کرده! .. همون شیرینی که دوست ع.ش بود و همون ر.س ای که تا 5 ماه پیش قرار بود با ع.ش ازدواج کنه.. ( تعجب نمی کنم ).. فقط از این ناراحتم که برای بار دوم همچین خبری رو قراره به ع.ش بدم!

(اون موقعی که همچین حسی رو تجربه کردم بچه تر از این حرفا بودم که بتونم راجع بهش با کسی صحبت کنم.. تنهایی حلش کردم تو خودم.. تنهایی حل شدم تو همچین خبری .. بعد از اون دیگه سِر شدم.. بعدها که خبر جداییشون رو هم شنیدم باز هم ناراحت شدم.. چونکه رفتنی باید بره.. رفتنی نباید برگرده.. فایده نداره که..)

 

*** وسط عکس پیدا کردن واسه صفحه ی اول و آخر اسلایدای پرزنتیشنم.. یهو رفتم تو فولدر عکسای سال 96!

اسم فولدر نوت 5 بود.. نمیدونستم چیه.. نمیدونستم از تیر 95 توش عکس هست تا آبان 97... 

همه ی عکساشو دیدم.. حتی فیلم کشیدن دندون عقلمم دیدم.. از بارداری زهرا سر لیانا تا وقتی که شروع کرده بود به حرف زدن.. سه سالگی های آرنیکا.. بیست و پنج سالگی و بیست و شیش سالگی خودم.. تولد بیست و هفت سالگیم.. " به دنیا اومدم تا عاشقت باشم.. " نوشتنم واسه م.م.. 

همه ی عکسارو دیدم.. همه ی عکسایی که از لوکیشن عکس حالا هزار کیلومتر دورم.. از آدم هاش هزار سال نوری!

 

**** اینکه یه دکتر ایرانی که استاد پروتز دانشگاه سیدنی هستن به طرز عجیبی دو هفته قبل از امتحان رزیدنتی باهات آشنا میشه و راجع به هر موضوعی ازش سوال میپرسی بهترین مقاله های موجود رو واست میفرسته و تازه دوره های آنلاین آموزشی با رسم شکل و مثال از کارای خوشگل ِ نامبر وانش واست میذاره.. یعنی هنوز خدا به آینده ی انسان امید داره! یعنی داره نگات میکنه! 

 

***** با پدیده ای مواجه هستیم که تا به این سن باهاش مواجه نشده بودیم.. دوری از خانواده.. دلتنگی.. دوری از دوستان... دلتنگی.. دوری از طهران... آخ طهران.. طهران.. طهران... دلتنگی!

 

****** مثل اونجایی که رضا یزدانی میگه عشق مثل یه آهنگ رو تکرار.. شقایق چارتار هم داره مدام تکرار میشه.. چقدر هر شنیدنی هر دیدنی واسه ی بار اول قشنگه! 

قفل میکنم رو یه تیکه هایی از آهنگ.. شبم کجا؟ سحر کجا؟

یه کانال موسیقی جوین میشم.. این ترسا باید بریزه.. باید پارو نزد.. وا داد.. باید دل رو به دریا داد :)

 

پ.ن: تو هدیه کن دلی یا رمق به جست و جویم :)

 

تعادل نش

صبر می کنم لامپا خاموش شه.. بابا خوابش ببره تا بعد برم پیش مامانم که جلوی تلویزیون پای شبکه مستند خوابش برده.. کنارش آروم دراز می کشم.. یهو از خواب می پره و با تعجب می پرسه: " مامان چی شده؟" می خندم و می گم هیچی.. سوال بعدی که کاملاً برام قابل پیش بینی بود اینه: " دختر جون تو دیوونه ای؟ چیزی خوردی؟ مستی؟" اینو می گه و من بلند بلند می زنم زیر خنده.. چون کلمه به کلمه اش رو پیش بینی کرده بودم و باهاش تکرار می کردم..

کی می دونه اینکه شب بتونی بری بغل مامانت بخوابی.. اونم یواشکی چقدر حال خوبی داره؟

- می گم مامان.. معلوم نیست تا سه هفته ی دیگه من شب بتونم پیشت بخوابم یا نه ها!

یه جور لبخند خاصی داره که وقتی اونجوری میخنده.. تمام عشق دنیا رو می ریزه تو دلم. همونجوری می خنده و می گه: هر چی خیره همون می شه مامان جااااااان.. غصه ی چی رو خوردی؟ خدا انقدر بزرگه.. 

کلمه به کلمه ی این جمله اش رو هم حفظ بودم اما واقعاً رفته بودم پیشش تا همینا رو بهم بگه.. دقیقاً همینا..  سال پیش تو کتاب از حال بد به حال خوب خونده بودم که هر وقت احساس کردین مشکلی پیش اومده، از قول یک دوست با خودتون صحبت کنین.. - وقتی یه جمله ای رو تو یه کتاب می خونم تا بره تو ضمیر ناخودآگاهم و بیاد تو زندگیم، یه مدتی طول می کشه.. مثلاً 14 سالم بود که کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد رو خوندم.. اما امروز تو راه مطب یاد اون جمله اش افتادم که تو یکی از پنیرهاش نوشته بود: " اگر تغییر نکنید نابود می شوید" بعد به همه ی تغییراتی که کردم فکر کردم.. تغییراتی که تو این 14 سال اتفاق افتاده نه.. تغییراتی که تو این سه سال اتفاق افتاده.. ویچ سه سال؟؟ بگذریم. -

این روزا رفیق خوب روزهای خودمم اما نیاز داشتم از مامانم هم بشنوم.

 

- می گم ناهید.. وقتی رفتی سر خونه زندگیت هم یه شبایی بیا اینجا بخواب.. ( یاد مامان س.پ افتادم که بعد از ازدواج س.پ افسرده شده بود.. گفت بهش  بگو یه شبایی بیاد خونه ی ما تو اتاق خودش بخوابه.. یاد جواب س.پ می افتم.. که به مامانم بگو من اگه یه شب دیگه برگردم خونه ی بابام، دیگه خونه ی خودم برنمی گردم.. بعد یاد م.م می افتم که وقتی زنگ زد که برام تعریف کنه چند ساعت پیش س.پ چجوری داستان جدایی رو مطرح کرد، جمله ی اولش این بود که : "از صبح خونه ی مامان س.پ بودیم.. بعد شام برگشتیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه س.پ گفت بشین می خوام باهات حرف بزنم..." )

یهو ترس تمام وجودم رو می گیره.. نمیدونم این داستان چرا انقدر زیاد رو زندگی ها و انتخاب های ما تاثیر گذاشت.. هممون یه جورایی تحت تاثیر این داستان قرار گرفتیم.. 

آقا محمد خان داماد یه جمله ی معروفی داره که می گه: ادعای هر چیزی رو داشته باشی، تو معرض امتحانش قرار می گیری..

هیچ وقت یادم نمیره اون روزی رو که داشتم با سامان حرف می زدم  و خیلی شیک می گفتم همه چی تقصیر خود م.م بود.. انقدر این دختر رو دوست داشت، چشماشو رو همه چی بسته بود.. هفت سال هیچی رو ندید.. هیچی! بعد در ادامه هم افزودم که " فنای عاشق در وجود معشوق".. یادمه بعدش با سامان با صدای بلند خندیدیم!

از اون ماجرا، حتی یک ماه طول نکشید تا حال اون هفت سال دانشگاه م.م رو تونستم کامل کامل درک کنم و سه سال طول کشید تا بفهمم وقتی م.م بهم گفت ناهید اونی که باخته من نبودم.. من از لحظه لحظه ی رابطه ام با س.پ لذت بردم و حتی خاطره هاش هم برام قشنگه.. اونی باخته هفت سال زندگیش رو با کسی گذرونده که میگه هیچوقت دوسش نداشته!

 

- میام مامان.. قول می دم. برای اینکه تلویزیون نسوزه تا صبح، قول می دم که بیام.

- سعی کن شوخی نکنی تا خوابم بیشتر از این نپره!

 

به س.پ فکر می کنم.. به اینکه کی باخته.. چی باخته.. به کی باخته.. به بازی خودم فکر می کنم.. به اینکه خب بعضی بازی ها هم بازنده ندارن.. دو سر بردن!

یه قدم تجربه کن، بی من این آینده رو

- زنگ زدم بگم نگرانتم.

- برای من؟ چرا؟

- آخه اگه تهران نباشی.. اگه بری یه شهر دیگه.. 

- مگه تو رفتی یه قاره ی دیگه من نگرانت شدم؟

- من هنوز نرفته تو سفارت دوست پیدا کردم.. تو اخلاقات خاصه ناهید.. اذیت می شی.. میدونم.

- نه اذیت نمی شم. دیگه بخاطر هیچی اذیت نمی شم.

...

بیست و هشت سالت باشه و کچل کرده باشی و منتظر باشی خبر بیاد که قراره از یه ماه دیگه تا ۴سال بعدش کجا زندگی کنی!

اون سالی که م.م امتحان داد رو خوب یادمه.. من بیشتر از اون اضطراب داشتم.. بیشتر از امسال برای خودم حتی ( ساخت ما را همو که می پنداشت.. به یکی جرعه اش.. خراب شدیم! )

...

- کار اشتباهی کرد که دل نکنده، کند و رفت.

- رفتنی باید بره.. دیر یا زودش فرقی نمی کنه.. باید بره. بعدشم از کجا میدونی دل نکنده رفت؟

- میدونم .. خودش بهم گفت.

- گفته تا بار عذابش کمتر شه.

- می خواست به تو هم بگه.. هی رفت، هی برگشت.. هی نوشت.. هی پاک کرد. نتونست.

- نتونست چونکه رفتنی ها باید برن.. حرف آخر فقط یه حرفه.. که اگه فقط یه حرف نبود، حرف آخر نبود!

 

...

همیشه، از بچگی.. دلم می خواست مفت زندگی نکنم.. مفت به دست نیارم.. مفت نبازم.. دلم میخواست لایک عه مَن.. عه ریل مَن زندگی کنم!

همه ی این روزارو، همون دو سال و نیم پیش دیده بودم.. گفتم صبر می کنم.. صبر جواب میده.. خدارو چه دیدی؟.. با تمام توانم.. خدا میدونه که بیشتر از توانم ادامه دادم. جنگیدم.. خندیدم.. سرد شدم.. باریدم.. پهلو گرفتم.. به دریا زدم.. رفتم، اومدم..  زندگی کردم اما نه مفت.. سخت به دست آوردم و قدردان کوچکترین اتفاق ها هم بودم.‌‌ اما حالا.. اگر هم باختم.. مفت نبوده باز.. مثل یه مرد باختم! 

...

- نمیدونم داری ادای آدم های محکم رو درمیاری یا واقعاً حالت خوبه..

- خوشحال نیستم ولی خوبم. آرومم.. ادا نیست واقعاً.. قلباً.

- میدونستی این خصوصیتت برام خیلی جذابه.. همینکه تو هر شرایطی خیلی محکمی.

- اون روزایی که تمام توانم رو برای این داستان گذاشتم، فکر همچین روزی بودم.. روزی که وقتی حساب کتاب می کنم، به خودم بدهکار نباشم. با خودم بی حسابم. همین آرومم میکنه.

- خوبه که به این بلوغ فکری رسیدی..  تو خیلی ارزشمندی.. خیلی زیاد.

- بهم نخند.. اما با تمام وجودم این حرف رو قبول دارم. با تمام وجودم. 

...

یاد می گیری .. بالاخره یاد می گیری که چقدر ارزشمندی و هیچ چیز نمیتونه این باور رو دیگه ازت بگیره.. هیچ چیز!

 

Life after life

شبیه رقص یک نفره ست.. زندگی و حال و روز این روزام... شبیه رقص یک نفره ست. گوشیم ریست شده و موسیقی ندارم. یه سری آهنگ از کانال shahinmung داره به ترتیب دانلود میشه و بعد پخش میشه. این رقص رو با همین آهنگ ها تو ذهنم مرور میکنم.

Life after life.. استپ می کنم رو همین موزیک!

چه اسم قشنگی!اینطور نیست؟ 

این وسط ع.ش  شروع میکنه به پیام دادن، دغدغه هاش شبیه بیست سالگی منه..-  فلانی بعد یه سال تلاش، یه ماه با من اوکی شده، بعد یهو دیگه جواب تلفنم رو نداده، قراره هر روز ببینمش، چیفمونه! .. واسه عروسی خواهرش همه رو دعوت کرده جز من.. شیرین دوست منه اما داره میره عروسی من ناراحتم ازش.. - 

به نظرم یه دختر بیست و نه ساله نباید دیگه از این قبیل دغدغه ها داشته باشه.. اینهمه توقع از آدمها که اکثرشون هم پشیزی ارزش ندارن، توی این سن.. یکم عجیبه!  من این واحدارو ۸ سال پیش پاس کردم .. با نمره ی خوب.. تموم شد و رفت و الان هرلحظه خداروشکر میکنم که نه فقط جای ع.ش که جای اون شیرین خودشیرین هم نیستم که آخرش هیچی واسش نمیمونه!..

همین نظرم رو صراحتاً بهش اعلام میکنم.. تنگشم میزنم : با سرعت بیشتری بزرگ شو!

میام سر رقص آروم خودم.

رقصمو با یه سوال کوتاه شروع میکنم: چرا هرچی که خوبه زود تموم می شه؟ 

بعد خودم جواب خودمو میدم: خوب شد.. دردم دوا شد خوب شد.. دل به عشقت مبتلا شد.. خوب شد!

بعد فکر میکنم به اسکرین شاتی که نگار فرستاد ( من خود به چشم خویشتن!) .. به روزی که نرسید.. که کال موند.

یه لبخند ژکوند هم روی لبمه.. نه چشمام پر نشده.. پاهام نمی لرزه.. تپش قلب ندارم.. اون لباس مشکی که م.م دوست داره رو تنم کردم. همون که عروسی سارا و محمد تنم بود.. هرچند به این رقص نمیاد، چراشم تو جواب یکی از سوالای کوشا تو عصر همین جمعه ست : نمی گفتم چشم اما همون کاری که می خواست رو انجام می دادم.. سوال بعدی کوشا "چرا؟" بود.. و جواب ساده ای که عمیقاً کوشا رو تو فکر برد این بود که : خوشحال می شد!

 

+ صدای موزیک قطع می شه .. جامپ می کنم روی تخت و به سقف زل میزنم. دامن مشکی بلندم تمام سایه های زرد و طوسی روتختیم رو می پوشونه.. سعی می کنم یادم بره تاپیکایی که میخواد یادم بیاد و به عمد حواسمو ازشون پرت می کنم. به نیو سیزن آو مای لایفم فکر می کنم. رزیدنتی! رویایی که یکسال دیرتر.. اما شد. بدون طرح، بدون م.م!

چشمام پر نیست.. خنده ام واقعیه.. تپش قلب ندارم.. نمی خوام دیگه با مژده یا نیما یا الهه یا کوشا یا نگار و هیچکس حرف بزنم..

پاهام هنوز بخاطر کفشای پاشنه بلندم ملتهبه..  اما هنوز میتونم ادامه بدم... هنوز می تونم برقصم.. تنهایی!

 

++ زل میزنم به سقف و به این ۱۲ سالی که اینجا نوشتم و گذشت فکر می کنم .. فکر می کنم که چجوری میشه با سرعت بیشتری بزرگ شد!

 

تو را به یاد می آورم

 

کاش کابوسی ببینم کاش!
که رویای شبانه
تحمل بیداری را دشوار می کند.

سنگی فروپاشیده ام من
به عقوبت بردباری
در مسیر رودخانه، گرفتار.
زندانی سربه راهی
که زنجیر را
چون خلخالی دوست می دارد.

تو را به یاد می آورم
با عطر زنانی که از عروسی برمی گردند
با دسته های شادمان کارگران
که شکیبایی حزن انگیزی دارند.

تو را به یاد می آورم
ای زیبایی ملال آور!
و شلاقی از ابریشم 
پوستم را می شکافد.

"سعید قربانیان"

 

 

سالن انتظار

 

نشستم تو سالن انتظار کلینیک و منتظرم بیمارم بیاد تا روکشش رو تحویل بدم.. چشمو میبندم و به این فکر میکنم که چقدر خوبه که از کل کارای دندونپزشکی فقط همین یه کار رو انجام بدم.. یا نه.. چقدر خوبه که هیچ وقت اندو هفت بالا نداشته باشم.. 

یکم زوده اگه بخوام از دستاوردهای سال گذشته بگم.. هرچند همکلاسی های گرام تو گروه دانشکده اسم و هول آو مای فمیلی نیمم رو گذاشتن و چندتا استاد هم استوری و پست کردن و حالا که از هیشکی پنهون نیست از شما هم چه پنهون که من رتبه امتحان دستیاریم - تو اون رشته ای که میخوام.. یعنی همون پروتز-  ۴۲ شد و بهم گفتن یکی از پنج تا شهر بزرگ رو میارم اما ریلی.. ریلی.. فرام دِ باتم آو مای هارت.. مطمئنم هرجایی که قبول شم، بهترین جاییه که باید قبول شم و بهترین تقدیریه که خدا واسم رقم میزنه.. تو لغت نامه ی من اسم این حالتم میشه اعتماد یا امنیت.. اساسی ترین اصل یک رابطه درست و حسابی.. رابطه ی من و خدای خودم. باید اعتراف کنم که این رتبه با این وضعیت خونه و بابا و مامان امسال تو خونه، کار من نبوده و خیلی خیلی حواسش بهم بوده.. اتفاقی که همون روز امتحان هم متوجهش شدم :)

 

+ نشستم تو سالن انتظار.. ورلد کلاک گوشیم رو نگاه میکنم.. فکر میکنم به اختلاف ساعت.. به اینهمه فاصله ای که هست.. یکساله که هست.. که با موندنی شدنم تو ایران.. می مونه! .. به این جمله که نه وصل ممکن نیست.. همیشه فاصله ای هست.

 

++ خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار :)

 

 

پدر یعنی برند یک قبیله

 

 

جای مُهرِ روی پیشونیشو میبوسم.. حواسش نیست.. تا میبوسمش یهو نگام میکنه میگه دستت درد نکنه.. بهش میگم دست شما درد نکنه. میگه چرا؟ میگم آخه اگه شما نبودی، منم نبودم. میگه تو سال چندمی؟ لیسانستو گرفتی بالاخره؟ اصلاً چرا رفتی چابهار درس بخونی؟ همینجا پیش خودمون میموندی.. من یه وقت چیزیم بشه تو نباشی چیکار کنم؟ میگم من همینجا درس خوندم بابا.. تموم شد. رفتم چابهار واسه سفر نه دانشگاه. میگه خب پس لیسانستو گرفتی. خیالم راحت شد.

 

+ الان که حواسش دیگه به هیشکی و هیچ جا نیست.. الان که هیچی دیگه یادش نیست جز اسم لیانا و آرنیکا و مامانم.. حس بهتری دارم که مثل قبل اذیت نمیشه. حس بهتری دارم که یادش نیست چقدر حواسم بهش نبود هیچ وقت و دور مامانم چرخیدمو چقدر پشیمونم که بوسه هامو نگه داشتم واسه وقتی که دو دقیقه ی بعد فراموش بشه. 

 

من حادثه بر دوشم.. من عشق نمیدانم!

 

* سلام :)

 

** نیومدم که فقط سال نو رو تبریک بگم .. ان شاء الله که مبارک باشه سالتون.. راجع به امسال صحبت دیگه ای ندارم چون گویا جوجه ها رو آخر پاییز می شمارن..

+ امیدوارم که آخر شاهنامه ی امسال هم خوش باشه :)

 

*** اخیراً متوجه شدم که علاوه بر موسیقی و فیلم.. نوشتن هم خلسه میاره.. منتها برعکس دو مورد قبل.. این خلسه قبل نوشتن میاد. و حداقل برای من رابطه ی عکس با سن داشته. مثل یه بیماره که که اواسط دهه ی دوم شروع می شه و تا اواخر دهه ی سوم خود بخود محدود میشه.. البته این حالت بای مُداله.. یعنی چی؟ یعنی واسه بعضیام دیر شروع میشه.. دهه ی چهار و پنج و خب تا آخر عمرشون درگیرن. خوشحال نیستم که نوشتن داره واسم سخت میشه.. اما خوشحالم که امشب بالاخره شد که بشه یه دل سیر بنویسم.

+ شاید.. شاید منم یه روز خوب شدم :)

 

**** بعد مدت ها دلم دوباره واسه سال 86 تنگ شد که اومدم اینجا.. دوازده ساله که اینجا می نویسم. هیچ وقت دلم نمیخواد اینجا پاک شه. کسایی که اینجا رو میخونن برام خیلی عزیزن. اینجا باید با تمام خلسه های زندگی من بمونه.. با تمام اشتباهاتم.. بچگی هام.. نق نقای رو مخم.. با تمام دنیای عجیب و غریب و ادبیات کج و کوله ام. دلم نمیخواد اگه یه روزی به هر دلیلی نبودم.. ( مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است چون!) اینجا نباشه.. دوازده سال گذشته تا این من .. اینهمه راه اومده. نمی خوام هیچ وقت ردپای اینهمه سال از زندگیم پاک شه.

+ اینهمه سال سخت.

 

***** سختی ها همیشه از آدم یه آدم دیگه میسازن.. این آدم جدیده همونیه که خمیر مایه ی خود آدمه. همون اصل آدمی که باز جوید روزگار وصل خویش. همونیه که برگردی به عقب می بینی از اولشم زمینه ی این آدم شدن رو داشتی و یه جاهایی تو رو دروایسی، یه جاهایی از ترس و یه جاهایی واسه منفعت این آدم نبودی.. البته همیشه سختی آدمو عوض نمی کنه. یه وقتایی هم موضوع اینه که  إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى ﴿۶﴾ - أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى ﴿۷﴾ ( علق- حقا که انسان، همین که خود را بی نیاز ببیند، سرکشی می کند ).. بله .. 

ولی دوران سخت رو گذروندن.. سخته. اینکه آدم به جایی برسه که اون چیزایی که باید رو از زندگی یاد بگیره،  اینکه یه آدم بتونه حال خودشو خوب کنه.. گذروندن خلسه هایی که از بلوغ باهات بوده.. رسیدن به نقطه ی فهم زندگی.. سخته. اما وقتی به اونجا برسی دیگه به خودت سخت نمیگیری.. دیگه راحت میگذره. یه آدم دیگه شدن یعنی پوست انداختن. پوست انداختن سخته.. خیلی درد داره.. خیلی عمق داره این درد.. زمان فقط یه گوشه ی کارو میگیره دستش.. گذر زمان چیزیو عوض نمیکنه جز روح و روان و ذهن آدم رو.. زندگی کلاً سخته. تموم شد و رفت.

 

+ خوب گفته خودش اصلاً .. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ.. (4-بلد- همانا انسان را در رنج آفریدیم)

 

****** همیشه فکر می کردم یه جورایی به دنیای ریاضی بدهکارم و خودمو نمیبخشیدم واسه رفتن تو راه پزشکی.. اما این مسأله ی ازدواج شاید تنها چیزی باشه که سخت نیست.. اما فوق العاده پیچیده ست..  چطوری بعضیا انقد ساده حلش میکنن رو نمیدونم. من که کم آوردم..  شایدم بخاطر بدهکاریمه که باهاش انقد درگیرم.. :|

 

+ همیشه اولین کوپه

از آن‌ِ زنی‌ ‌ست

که از اندوهِ چشمان مردی خسته می‌گریزد

همیشه آخرین ایستگاه

از آن‌ِ مردی ‌ست

که روزگارش بی‌ حضور مو‌های سیاهِ زن

قطاری را میماند

که عشق را

در اولین کوپه اش

با خود می‌‌برد. ( نیکی فیروزکوهی )

 

شبانه

 

عشق چو لشکر کشید

عالم جان را گرفت

حال من از عشق پرس

از من مضطر مپرس.. 

 

در نزن.. رفته ام از خویش.. کسی منزل نیست.

 

چون اين گره گشايم؟

وين راز چون نمايم؟


دردی و سخت دردی

کاری و صعب کاری.. 

 

+ بعد دو ساعت حرف با کوشا و داستانای جدید و قدیمی زندگیمون و یک ساعت حرف با محمد و طبق معمول شنیدن تعریف کردن از خودش و ده دقیقه هم اختلاط آخر شبی با الهه و خنده.. بالاخره اون کاری که باید میکردم رو انجام دادم. بقول مامانم.. بالاخره کار خودمو کردم. اما واسه اولین بار یه تصمیمی تو زندگی من عجولانه نبود. ۹ ماه طول کشید تا به حرف اومدم. میدونین..  یه روزایی میشن مبدا تو زندگی آدم. روزای خیلی معمولی.. تاریخ های خیلی معمولی.. مثل ۵ خرداد.. مثل ۲۸ آبان.. مثل ۲۸ آبان.. لعنت به آبان. لعنت به این سال سرد و سیاه.

امروز از اون روزا بود. اما از نوع معمولی به ظاهر خیلی خوب.  پر از خنده.. پر از خاطره.. پر از خبر خوب و البته بد ..  بقول آرنیکا.. دیگه غم انگیز شد. ادامه ش ندم بهتره .. کاین دم و دود سینه ام..  بار دل است بر زبان/ همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان/ چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان ( شدم مثل شعری که فقط مصرع دوم هر بیتش از صفحه پاک نشده.. شدم نیمه ی پر لیوانی که نیمه ی خالیش پررنگ تره. صد سال تنهایی ریخت رو دلم امروز. حالم از این حالم بهم میخوره. حالم از این حال بهم میخوره... ) / نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان!

 

Can I talk to you just right now?

 

 

رفتن یه عزیزِ خیلی عزیز از ایران.. فقط اونجاش که یکی هست که تو اوج بی خوابی نصفه شبونه ت جواب تلفنت رو بده :)

 

+ مژده هنوز بهترینه... 

بلوغ دیررس

+ این روزا که به دستور دکتر م جان میرم دانشگاه تهران.. واقعا حس پیری بهم دست میده.. چرا؟ چون حدود ۸ ساله که از اونجا بودن من میگذره.. سال اول و دوم.. با پ.خ و م.ص چه دورانی داشتیم. بعد زمان ما اینجوری نبود دانشگاه. خداشاهده م.م و س.پ با هم عقد بودن ، اینجوری که بچه های الان هند تو هند با هم راه میرن تو دانشگاه نبودن.. اصلاً انگار واسه یه سیاره ی دیگه ام وقتی میرم اونجا.. ولی خب دیگه، حس وطن داشتن تو قلب تهرانم دارم.. :)

 

 

 

 

خلاصه که یه ماهه درگیر این جوَّمو امروز دیگه بریدم از این حس نوستالژی که ترمز همه ی کارامو کشیده و یک ماهه منو برده تو ۱۹ سالگی و بیست سالگی.. انقدر تاثیر گذار بود که به پگاه که ۴ ساله نمیدونم چرا باهام قهره پی ام دادم.( تو دانشکده پایین یعنی انقلاب مغزم فقط با پگاه میتونه قدم بزنه.. چون بقیه ی ماجرا بالا بود.. که پگاه نبود و من قدر تمام خاطراتم با پگاه رو میدونستم و میدونم.)

استثنائاً پگاه برخورد خوبی کرد و پیشنهاد داد که ببینیم همو حتی قبل اینکه از ایران بره :)

 

++ دلم برای نوزده سالگیم تنگ شده.. برای همه ی ندونستن ها.. برای همه ی خالی بودن ذهنم از تموم اونچیزی که تو این ۹ سال گذشته.. کاش یه خواب بود فقط همه چی.. بیدار میشدم میدیدم تازه ترم دو شروع شده و اونوقت با عقلی که الان دارم میرفتم جلو .. با عقل دیوونه ی الانم :)

 

+++ بی خیال این حوادث/ راضیم به تو به رویا/ به یه فنجون داغ/ پشت میز کار فردا.. 

 

شب خوش بگفتم خواب را..

از وقتی یادمه ضبط ماشین م.م خراب بوده.. حتی رادیو هم نداره.. اینجوری بود که محرما با تمام غلظت یک لهجه نوحه ی زینب زینب رو میخونه و روح سلیم موذن زاده رو شاد میکنه و روزای دیگه هم از هایده گرفته تا کوروس سرهنگ زاده و علیرضا افتخاری و مهدی جهانی و بهنام بانی و بنان و شجریان .. همه رو پشت هم میخونه.. اعتراضم میکنه.. تو چرا همراهی نمیکنی.. خب آخه عزیز من چیو همراهی کنم؟ یه ضبط درست چقد کار داره مگه؟😐😏😐  یه بارم که همین بار آخر بود.. بعد اینکه داشتیم از رستوران برمی گشتیم .. بارون زد.. بارون خوشگل مثل بارون بهاری.. آدم تو بارون سیاوش گوش میکنه دیگه! مگه غیر اینه؟ دیدم شروع کرد نوایی خوندن..

 

 

 

خلاصه حس خود بارون بیشتر از سیاوش بود.. منم باهاش خوندم.. 

"مرنجان دلم را که این مرغ وحشی.. ز بامی که برخواست .. مشکل نشیند!"

همین آخرین بار بود.. آره :)

کانسپتم مرنج و مرنجان بود اما.. من کم آوردم. من رنجیدم. 

 و حالا چه سازم به خاری که بر دل نشیند؟!

واضح تر بگم یا واضحه دیگه.. خسته شدم از تظاهر.. آخرین بار بود..

 

پ.ن:

بهار از دستای من پر زد و رفت

گل یخ توی دلم جوونه کرده!

ای از همه من های من.. بهتر.. من ِ تو

- کاش همیشه همه چی مثل اسفند بود..

+ خب اگه فروردین باشه که خیلی بهتره..

- نه .. همیشه همه چی مثل فروردین نمیشه.. اما تو هوایی که سوز سرما صورتتو زخم میکنه.. فکر اینکه فقط چند روز مونده به بهار.. همه چیو آسون میکنه.. کاش همیشه مثل اسفند بود.

+ مثل اسفند ۹۵؟

- که ۲۱ ماه و ۸ ماه از طرحم مونده بود؟ :)))

+ که منو با دنیای جدیدی از ریاضی روبرو کردی؟

- اون موقع که اسفند نبود.. یعنی بود اما انگار شروع یه فصل دیگه بود.. به نظرم شبیه اریبهشت بود بیشتر.. یعنی یه چیزی فراتر از فروردین. :)

+ آره اردیبهشت از فروردینم بهتره.

- میدونی این ماه ها تو تقویم اسمشون یه چیزیه.. تو زندگی ما یه چیز دیگه.. مثلاً پارسال همه ی ماه ها مهر بود.. امسال از وسطای اردیبهشت.. از وسطاش.. پاییز شد.. خردادش دی شد و هنوز تو بهمنه..

+ اسفند ۹۷ هم میرسه..

- کی میدونه؟

+ من نیها .. من!

پ.ن: کاش یه سالیم بیاد همه ی ماهاش شهریور باشه.. :)

تولد میثم

 

توی ترافیک ستاری بودم.. اتوبان قفل بود تا خروجی حکیم فقط 500 متر مونده بود اما بیست دقیقه ای رو تو همین 500 تا گذروندم. به الهه زنگ زدم و رفتم پشت خطش.. میدونستم که من آدم تبریک نگفتن تولد یه دوست نیستم.. زنگ زدم به میثم و بازم جواب نداد..

 

رفتم ماه بانو که برای خونه ی مریم کیکی .. شیرینی چیزی بخرم.. که محمد و مهسا و سامان رو اونجا دیدم که دارن شیرینی می خرن.. ( دلم براشون هزاربار تنگ شده بود .. اما نمیخواستم به روی خودم بیارم )

با سامان رفتیم بیرون که پول آژانس رو حساب کنیم و با ماشین بچه ها بریم خونه ی مریم. جلوی در دیگه نتونستم نگم.. سرمو انداختم پایین و گفتم " خیلی دلم براتون تنگ شده بود. " بغض کردم و ادامه ندادم.. سامان خوب متوجه همه چیز بود. فقط گفت ما هم همینطور. تا سر ناهید پیاده رفتیم تا بچه ها ماشینشونو بردارن و همه با هم رسیدیم خونه ی مریم. 

 

سراغ میثم رو از محمد می گیرم

- چه خبر از میثم؟

- آدم قحطه؟ تو باید از میثم خبر بگیری؟

- تولدشه امروز.

 

یه لحظه همه سکوت کردن.. باورم نمیشه هیشکی یادش نبود.. چهار سال پیش همچین روزی یه تولد بزرگ تو دانشکده براش گرفته بودیم. همیشه بهش می گفتم میثم تو خودتو به پرواز امام رسوندی و حالا حتی دعوت نشده بود.

محمد گوشیشو از جیب کتش درآورد و بهش زنگ زد.. وقتی گوشی رو داد بهم.. میشنیدم که میثم داره میگه گوشیو بده ناهید.. بده گوشیو بهش.. و .. خلاصه که یه وقتایی یه اصطکاک کوچیک می تونه از سقوط خیلی چیزا جلوگیری کنه و یه زنگ کوچیک تونست این همه فاصله ای که بین ما و میثم افتاده رو.. شاید یکم تعدیل کنه.

دیشب خوب بود.. کنار بچه هایی که حتی نتونسته بودم عید رو بهشون تبریک بگم.. کنار دوستای خنگ و قشنگ دانشگاهم. دوستایی که بقول محمد، فقط دیگه یه خاطره نیستن، بخشی از هویت تو شدن و یه بخش بزرگی از گذشته ی ما بدون اونا، تعریفشو گم می کنه و دوستایی که بقول الهام.. گندم اند! نان اند! جان اند!

 

پ.ن : دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی :)

 

من این شعر گرانم..

 

شاید از بهترین لحظه های زندگی، اونجایی باشه که دقیقا توی حال زندگیت، وقتی داری آینده ت رو میسازی،  یه صحنه از گذشته ت میاد جلوی چشمتو.. بابت تصمیماتی که گرفتی ( تصمیماتی که تو یه برهه، حتی خودتو سرزنش میکردی بابتشون ).. بابت همه ی اون سرزنش ها خودتو سرزنش میکنی و به تمام تصمیماتت و به خودت با تمام وجودت..  افتخار میکنی .. 

به خودت که همیشه خودت بودی.. به خودت که عشق و تنفر و پشیمونی و البته انزجارت رو نشون دادی و به خودت که جا واسه پشیمونی نذاشتی تو زندگیت.. به خودت که کاری نکردی که کسی حقی به گردنت داشته باشه.. به خود خوب خوب خوبت :) ( البته تا اینجای زندگی.. بقیه ش میشه از اون خیالات خامی که قبلش باید عبارت " ان شاالله" رو بکار برد 🙂 ) 

 

 دانشکده.. بعد سه سال.. دیروز.. حالمو خوب کرد. دلم واسه دوستام تنگ شد فقط.. کوشا، سامان، فاطمه، محمد، حتی میثم و حتی مریمی که کنارم وایساده بود.. واسه همه ی این آدما با ورژن قبلیشون دلم تنگ شد... و بدین گونه برنامه ی شام جمعه شب با هماهنگی کوشا تنظیم شد.. ورژن الانشونم قبوله :))

 

پ.ن: ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد/ کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد :)

 

شب از نیمه های زمستون گذشته...

 

 

از اینکه باید مدام فشار مامان بابا رو چک کنم اصلاً ناراحت نیستم.. از اینکه هنوز کنارشونم و هنوز بقول تو اینجامو ازشون مراقبت میکنم .. حس خوبی دارم حتی.. 

 

همیشه یه پارتی از وجود آدم هست که فقط متعلق به پدرو مادرشه و هیچ وقت هیچ کسی نتونسته و نمیتونه که جای اون بگیره..

 

هوا سرد شده.. منم قندیل بستم کلاً اما خداروشکر که هنوز نفس مامان بابام گرمه.. هنوز هستن.. هنوز اینجان.. هنوز اینجام!

 

پ.ن: دردم این نیست ولی/ دردم این است که من بی تو دگر.. از جهان دورم و بی خویشتنم... / پوپکم.. آهوکم/ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

 

هشتگ: گاه نویس های یک دکتر سرماخورده..

من این شعر گرانم.. که از ارزان و ارزانی جدا شد..

 

 

- میدونی بهترین اتفاق این روزا چیه؟ 

+چیه؟

- تو.

+ من دیگه شدم اتفاق؟

- تو بهترین اتفاق زندگی منی! میدونی چرا؟

+ اگه گفتی چرا؟

- چون تنها کسی هستی که زورم بهش نمی رسه. شایدم تنها کسی هستی که زورش به من میرسه.

 

+ خوبه یکی زورش به آدم برسه؟

 

- نه.. این خوب نیست.. خوبه که آدم زورش به "یکی" نرسه.

 

+ من قدر تورو میدونم. من میدونم تو چقدر با ارزشی.. 

 

- نه نمیدونی.. الان نمیدونی.. میدونی یه وقتایی طرفت خیلی خوبه.. خیلی برات قشنگه.. خیلی عزیزه.. بعد تو کنارش حس میکنی رو زمین نیستی.. رو ابرایی.. اما این همه ی ماجرا نیست.. داستان اونجایی شروع میشه که مستیت بپره. از اسب آرزوهات بیفتی زمین.. بعد قدر اونایی که باید بدونی رو بیشتر میدونی. یا فکر میکنی که باید بیشتر میدونستی!

 

+ میدونم.

 

- اینکه مستیمون پریده؟

 

+ نه.. قدرتو.. قدرتو میدونم. همین الان که اینجایی. همین الانشم میدونم 🙂

 

- او آهنگ ۴تار رو یادته؟

 

+ که صفحه ی اول اینستات بود؟

 

- من هر چه ام.. با تو زیباترم

 

 

 

پ.ن: شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم.. / مارا به سخت جانی خود این گمان نبود!!

 

28

 

بی هدف قدم از قدم برنداشتن.. میتونه مهمترین هدف زندگی باشه. 

روشنی.. من.. گل.. آب

 *

در خواب های کودکی ام.. در یکی بود و نبود روزگارم.. تو را به نام کوچکت صدا زده بودم.. در خیال های نوجوانی.. نام کوچکت را تکرار کرده بودم و در آخرین زمستان زندگی ام.. نامت همچون آخرین آیه ی یک کتاب مقدس.. سرمای قلبم را گلستان کرد.. آتشی گرم در آغوشم کشید و کسی بی باده جانم را مست کرد!

من.. آتش را که دیدم.. ارنی گویان به سویش آمدم.. درختی با من سخن گفت و نام کوچکت را روی دستانم نوشت. دستانم نور شدند. تو تکه ای از آن نور بودی که بر  قلبم نشستی!

آنگاه بود که تاریخ جمله ی " به راستی که دلم روشن است " را در خود ثبت کرد!

 

**

روزهای رفته ام را رفته ام.. به جز خواجه حافظ شیرازی..که همیشه کنارم بوده است و کنارم نگه ش داشته ام.. همه دانسته اند ماندنی نبوده ام اما بوده ام. همه چیز را و همه کس را یکباره گذاشته ام و رفته ام اما بوده ام. روزهای نیامده را به انتظار.. به عشق.. به امید ایستاده ام. 

روزهای نیامده چقدر باید از تکرار نام کوچکت پر شوند؟ 

چراغ خاموش به پیش میرانم.. اما دلم به روشنی آب است. در آستانه ی بیست و هشت سالگی.. روزهای نیامده را.. به عشق ایستاده ام تا که لبهایم و دستانم و دلم پر شوند از نام کوچکت!

 

۹۷/۷/۱۸ 

پ.ن: شونزده سالم بود که واسه اولین بار.. اینجا.. شروع کردم به نوشتن.. به بعضی پستام که نگاه می کنم.. خنده ام میگیره. چه فضای تخیل قوی داشتم و چه مدل های عجیب غریبی.. واقعاً چقدر تو این یازده سال من.. زندگی و اینجا عوض شدیم؟.. ( همین الان که دارم اینارو مینویسم .. دارم تصنیف " به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم" استاد شجریان رو گوش میکنم و نمیدونم چرا تو ذهنم دارم تو چهار راه ولیعصر راه میرم و از خیره شدم به ساختمون تئاتر شهر!!.. یازده سال پیش هم دیوانه ی آلبوم "یاد ایام" استاد بودم.. البته شب سکوت کویرشون قطعاً بهترین آلبومیه که تا ابد خواهم شنید (من یک خراسانی ام!)..  ) 

از بالاتر که به قضیه نگاه میکنم خیلی عوض نشدم.. همون ناهیدم. اما اگه بخوام جزئی تر نگاه کنم.. الان یه آدم دیگه ام. یه مدل دیگه.. یه ورژنی که تازه پنج ماهه اومده.. یه دنیای دیگه.

این ۵ماه عجیب که دقیقاً ۴۰ روز قبل از امتحان رزیدنتی شروع شد.

این پنج ماهی که فقط باید میگذشت.. چه با میگرن.. چه با فشار زیر هفت و آنژیوکت.. چه با سکته بابا.. چه با درس نخوندن یا با گریه خوندن.. چه با رتبه ۱۴۰ و قبول نشدن و چه به مک گیل فکر کردن و رفتن و چه خواستگارهای عجیب غریب بعد امتحان و چه و چه و چه! 

 

حضرت امیر یه جمله قشنگ دارن که میگن.. در برابر سختی های دنیا که چنان خواب های پریشان است.. صبور باشید.. حضرت رسول هم یه جمله خوشگل تره دیگه دارن که.. الخیرُ فی ما وَقعَ... بله خیر تو چیزیه که پیش میاد و بقول الهه بخاطر مسائلی که خارج از کنترل ماست.. نمیتونیم خودمونو سرزنش کنیم.

 

پ.ن۲: مهندس حسین خوب.. بابت اون پست که بقول خودتون.. برای من نوشتین چون دوست ها گاهی باید برای هم بنویسن.. ازتون بی نهایت ممنونم.

من تمام تمریناتی که شما گفته بودین رو انجام دادم ( عین الفاظی که آورده بودین رو تکرار کردم 😅) اما نتیجه ی این امتحان.. نتیجه ی روز خوب یا بد من نبود.. چون اصولا امتحانای ما فقط مربوط به حافظه ی کوتاه مدته و گلدن تایم همون چهل روز قبل امتحانه که من از دست دادم. من روز امتحان رو نباختم. من به چهل روز قبل امتحان باختم! دوست داشتم خوشحالتون کنم.. اما.. نشد :)

 

پ.ن۳: کس بی بلای خار/ نچیده ست/ از او گُلی!

 

هفتاد و دو

 

یه پیام خوشگل محرم امسال واسه من اینه که ... فرق بین لشکر اباعبدالله و یزید یه چیزه.. اینور هفتاد و دو نفر بودن که محکم پای همه ی چیزی که فکر می کردن درست بوده ایستادن.. پای اصولشون.. یه جوری که وقتی خود اباعبدالله هم بیعت رو از گردنشون برداشت .. بازم پای اصولشون ایستادن و اونور... هزاران هزار آدم ایستاده بودن که خیلیاشون خودشون یک ماه قبل نامه داده بودن که بیاد اباعبدالله!.. آدمهای حزب باد!

دکتر شیری می گفت بعد اباعبدالله اموی ها 130 سال حکومت کردن.. بعدش عباسی ها.. پس اتفاقی نیفتاد ظاهراً... اما یه چراغ روشن شد!.. چراغ یعنی نور هست! یعنی هنوز میشه روشن بود!

 

من میگم چراغ یعنی یه جایی هست که هنوز میشه روشن شد.. :)

 

 

 

پ.ن1: مرسی از عزیزانی که درمورد امتحان پرسیدن.. باید بگم که تو این سیستم تحصیلی فاسد و مزخرف کشورمون تا وقتی بچه های محترم شهدا و جانبازان هستن و 25% خالص مال خودشونه و 5% هم طی دوسال گذشته به بچه های آدم های خوبی که فقط 6 ماه تو جبهه بودن (دمشونم گرم) تعلق می گیره، ما ها سهمی از قبولی حداقل تو دانشگاه های خوب رو نداریم و وقتی رتبه ی 12 (آرزوی عزیزم) با کلی منت یکی از همین عزیزان سهمیه شاهدی که بهش لطف کرده و گفته من میزنم آزاد (که نه پول می ده و نه طرح داره) و تو بزن شهید بهشتی، قبول میشه و 21  میره اصفهان و 25 مشهد و  50 گیلان و 59 کرمان و 109 هیچی قبول نمیشه ( ظرفیت کل دانشگاه ها ۳۰۰ نفره!)... من با رتبه 140 و انتخاب فقط تهران و مشهد و اصفهان .. حرفی برای گفتن ندارم.

گفتن نداره.. حلال حرومشونم پای خودشون.. _ اگه که اعتقادی دارن _ اما اونی که با رتبه ۴۰۰ میره دانشگاه بهشتی و اونی که اصلا با این رتبه یابالاتر هرچیزی هرجایی قبول میشه.. چجوری شب خوابش میبره؟! من نه .. من نخوندم درست.. بنا به هر دلیلی نشد خوب بخونم و لاکچری انتخاب رشته کردم..  اما واقعا این حقی که از بچه هایی که دوساله امتحان دارن میدن و تا یزد و اهواز هم زدن و هیچی قبول نشدن... ضایع شده گردن کیه؟ گردن نظام مقدسمونه یا همین بچه هایی که هنوز به دنیا نیومده بودن و پدرشون جبهه بوده و تیک خانواده ی رزمنده رو میزنن و کاراشونو پیش میبرن؟ یه مرحله عمومی رو با رتبه های نجومی اومدن خوندن.. بسشون نبود؟ باید تا فلوشیپ سهمیه داشته باشن؟ 

به نظرم الان مشخص نمیشه.. اما تو طولانی مدت متوجه ضرری که کردن میشن. چون حق الناس رو استثنائا خدا سپرده به خود بنده.. و من بعید میدونم کسی از یه همچین حقی تو این اوضاع خراب مملکت بگذره :) 

 

قرار نیست به هر قیمتی زندگی خوب داشته باشیم.. قراره زندگی کنیم تا قیمت خوبی پیدا کنیم. 

 

شاید... شاید..  یه سال دیگه بدون طرح و دغدغه بشینم واسه رتبه خیلی خوب بخونم و اگه نشستم و اگه خوندم و اگه نرفتیم از ایران و اگه شد.. خبرشو سال بعد همین موقع بهتون میدم!

 

پ.ن2: کنارت چقدر حال من بهتره.. از این حالی که این روزا میشه داشت :)

97

 

💌  Happy new year everybody

 

پ.ن: به علت زیغ (یا زیق، یا ضیق و یا ضیغ) وقت و نزدیک تر بودن آزمون رزیدنتی از رگ گردن، تبریک ساده ی من رو بپذیرید و بدانید و آگاه باشید که بهترین ها رو براتون از خدای بزرگ و عزیز و مهربونم خواستارم 💐🌸🌹

 

پ.ن ۲: ۹۶ سال عزیزی بود.. ایشالا ۹۷ عزیزتر و قشنگ تر میشه 💜

پایان طرح!

بله.. از خود سفیدار.. مرکز قشنگمون دارم می نویسم.. امروز آخرین روزیه که دارم اینجا کار می کنم!

 

به جز دکتر پورجواد و پارمیس و نگار .. واقعا دلم واسه هیشکی و هیچی اینجا تنگ نمیشه.. دارم می رم که برم!

 

خدا از اینجا به بعد رو کمکم کنه.. آرزو می کنم هیشگی هیچوقت مجبور به کار کردن تو جایی نباشه که دوسش نداره! چون دو سال تو عذاب بودن روحم رو احساس کردم!

دو سال اصلا کم نیست. این دو سال از 25 سالگی تا 27 سالگی من بود.. دو سالی که باید خیلی شادتر زندگی می کردم و خیلی تصمیم های مهمتری می گرفتم و ... باید درس میخوندم و باید درآمد بیشتری می داشتم! اما حتی اجازه ی شرکت تو آزمون رزیدنتی رو هم نداشتم!

 

گذشت. هرچند سخت.. هرچند سخت.. سخت.. اما گذشت! 

خدا از این جا به بعد رو کمکم کنه!

 

پ.ن: خرم آن روز کز این منزل ویران بروم :)