چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
(حس میکنم حجم اطلاعاتی که داره به ذهنم وارد میشه، بیشتر از گنجایش ذهنمه!)
کلاس آنلاین رادیو داره برگزار میشه.. دارم قهوه ام رو آماده میکنم که میبینم صدا قطع شده! .. بهراد زنگ میزنه و میگه: خانم دکتر! استاد میگه raise hand کنین. چرا ری اکشن نشون ندادین؟ انقد متوجه نیستم که چی میگه که بخوام ازش درست تشکر کنم .. یه مرسی الکی میگم و قطع میکنم! ولی ته دلم خوشحالم که همچین آدم با شخصیت و مودب و مهربونی همکلاسیمه :)
بعد از سه بار رفتن به بخش جراحی به فاصله ۵ دقیقه، شهاب تو ۵ دقیقه، سه بار زنگ میزنه تا اطلاعات کامل از شرایط بیمار رو بده.. تو ۵ دقیقه ی بعدی خودم ۳ بار زنگ میزنم تا یه وقت اشتباهی اتفاق نیفته.
شیما استوریمو ریپلای میکنه و چندبار میگه که "مشکوکی و خوشحالم !! " داستان این استوری های سریالی رو براش میگم و اونم فاز سال بالایی بودنش گل میکنه و حرفاشو مثل قرص آرام بخشی که میریزن تو یه لیوان آب میوه، خوشمزه میکنه و میریزه تو رگام..
لیانا گوشی تلفن رو از مامانش میگیره و میگه خاله پاهام درد میکنه! یه جوری نشستم که پاهام درد گرفته! تا میام قربون پاهای کوچولوش برم، یاد دستای کوچولوش و وزن کمش می افتم وقتی که میپرید بغلمو و محکم گردنمو می گرفت.. اینهمه دلتنگی تو مغزم جا نمیشه. باهاش خداحافظی میکنم و سومین لیوان چای متوالی رو هم میخورم.
عارفه متوجه میشه چای داغ تو این هوای گرم شیراز طبیعی نیست! یه جوری نگام میکنه.. میگم تو که نمیخوای به جای چای، سیگار بکشم.. میگه پچ بزن به دستت :))
خلاصه که اینم از من.. اینم از تو.. اینم از این زندگی!