*

همون دقیقه های اول بود، قبل از اینکه بیرانوند مصدوم بشه.. مامان نشسته رو مبل سمت چپ پذیرایی و من عز آلویز.. موقع دیدن فوتبال جلوی تلویزیون دراز کشیدم و پتومم کشیدم روی خودم.. متوجه می شم که حواس مامان به گوشیشه و سرم رو فقط چند درجه برمیگردونم سمت راست و بالشم خیس میشه از اشکایی که هرکاری می کنم نمیتونم جلوشونو بگیرم.. اشکایی که از حس غریبیه که "تیم ملی" کشورت رو تو جام جهانی می بینی و اگه ببره ناراحت میشی و اگه ببازه هم باز ناراحت میشی.. حس غریبی که گزارش بازی جام جهانی رو نه از خیابانی و نه از فردوسی پور، که از مزدک می شنوی و اونم نه از شبکه سه، از اسپورت پرشیا.. حس غریبی که بعد از اینکه مزدک جمله ی "تیم ما" رو به "تیم ج.ا" تغییر می ده میاد..

وسط این اشکا بود که بیرانوند مصدوم شد.. و کی روش دو دستی زد توی سرش!

**

- کجایی؟

- امیرآبادم.. دارم پیدا میرم سمت چهارراه.. میخوام یکم قدم بزنم.

- چرا؟

- چون دوست دارم.. یاد جوونیام می افتم.

- جوونیات؟؟ پیر شدی مگه؟

(یاد جمله ی زهرا می افتم.. سن توی شناسنامه دروغ نمی گه)

- خودتو مقایسه کن با وقتی که اینجا بودیم کوشا.. بپذیر که پیر شدیم!

- از آرش چه خبر؟

- دیشب صحبت کردم باهاش.. حال پدرش مساعد نیست.

- میخوای تو این شرایط چیکا کنی؟ چه تصمیمی میخوای بگیری؟

- حال پدرش رو پرسیدم.. باید روبروی هم بشینیم و تصمیم بگیریم!

- پس این دیدار، دیدار مهمی خواهد بود.

- :)

***

با مهرناز از جلوی پری کلینیک رد میشیم.. میگم الف-پ هم اینجاست.. میگه میدونم.. میگم دوست ندارم باهاش چشم تو چشم شم، ازش به طرز عجیبی خوشم نمیاد!

میگه منم.

میگه چند روز پیش داشتم به یه دوستی می گفتم که ناراحتم قضاوتش کردم، نمی دونستم که مامانش کانسر داره و قراره به این زودی فوت شه که دوستم حرف خوبی زد. گفت خیلیا پدر و مادرشون رو از دست دادن و ناراحتی دارن تو زندگیشونو پارتی اتند دانشگاه تهران شدن رو هم ندارن!

به تمام شانس های که تو این کشور بیخودی بین آدمای بیخودی مث همین دوستمون پخش کردن می افتم! به تمام سکوت هایی که کردیم.. حرمت های نداشته ای که نگه داشتیم.. به خشم فکر می کنم.

****

بازی به طرز مسخره ای پیش میره و مامان نگرانه که حالا که حسینی دروازبانه، احتمال باختمون (یا به قول مزدک باخت تیم ج.ا) چند برابر شده اما سعی می کنه چیزی پیش من نگه.. تلگرامم رو چک میکنم، تیتر آخرین پست منوتو رو می بینم که از حمله ی نیروهای مسلح به خونه های مردم کردستان گفته.. سرمو که از گوشی بالا میارم.. ایران گل اول رو میخوره... ناراحت مردم کردستانم.. مردم جوانرود، مهاباد، پیرانشهر، بوکان .. گل چهارم، گل اول طارمی.. دلم میسوزه برای نگاه غمگینشون.. برای توپی که از دروازبان انگلیس میگیره تا خشم و خوشحالی که معنی نداشت رو با بغل کردن اون توپ تخلیه کنه.. گل پنجم.. شیشم.. ناراحت کُردهای ایران و عراقم.. و پنالتی دقیقه ی آخر بازی که شبیه لبهای بهم دوخته شده ی تمام تیم وقتی که سرود جمهوری اسلامی رو میخوندن بود، برای برگشتن یه قدم از راه دوری که رفتن به دل مردم!

*****

پ.ن: ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!