در نزن.. رفته ام از خویش.. کسی منزل نیست.
چون اين گره گشايم؟
وين راز چون نمايم؟
دردی و سخت دردی
کاری و صعب کاری..
+ بعد دو ساعت حرف با کوشا و داستانای جدید و قدیمی زندگیمون و یک ساعت حرف با محمد و طبق معمول شنیدن تعریف کردن از خودش و ده دقیقه هم اختلاط آخر شبی با الهه و خنده.. بالاخره اون کاری که باید میکردم رو انجام دادم. بقول مامانم.. بالاخره کار خودمو کردم. اما واسه اولین بار یه تصمیمی تو زندگی من عجولانه نبود. ۹ ماه طول کشید تا به حرف اومدم. میدونین.. یه روزایی میشن مبدا تو زندگی آدم. روزای خیلی معمولی.. تاریخ های خیلی معمولی.. مثل ۵ خرداد.. مثل ۲۸ آبان.. مثل ۲۸ آبان.. لعنت به آبان. لعنت به این سال سرد و سیاه.
امروز از اون روزا بود. اما از نوع معمولی به ظاهر خیلی خوب. پر از خنده.. پر از خاطره.. پر از خبر خوب و البته بد .. بقول آرنیکا.. دیگه غم انگیز شد. ادامه ش ندم بهتره .. کاین دم و دود سینه ام.. بار دل است بر زبان/ همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان/ چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان ( شدم مثل شعری که فقط مصرع دوم هر بیتش از صفحه پاک نشده.. شدم نیمه ی پر لیوانی که نیمه ی خالیش پررنگ تره. صد سال تنهایی ریخت رو دلم امروز. حالم از این حالم بهم میخوره. حالم از این حال بهم میخوره... ) / نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان!