راه می افتیم که از باغ ارم بریم سمت حافظیه.. خیابون حافظ.. که بریم یکی از کافه های روبروی باغ جهان نما.. 

بلوتوث گوشیم رو روشن میکنم.. میرم تو سیو مسج های تلگرامم.. آهنگ "کنج خوش خیالی"  بابک افرا رو که اولین بار تو قرنطینه ی اولین کرونایی که گرفتم، یعنی آبان 99 شنیده بودم، پلی میکنم.. می رسیم به چهارراه نشاط.. نود ثانیه پشت چراغ قرمزیم.. جفتمون سکوت کردیم و داریم به روبرو نگاه می کنیم.. میرسیم به میدون اطلسی و بابک افرا میگه که "خواب دیدم که برمیگردی.. توی کنج خوش خیالی". جفتمون بغض می کنیم!

 

- ماهی رو دوست دارم.. از وقتی همخونه ای نیستیم، بیشتر دوسش دارم.. آدما زیر یه سقف که باشن متوجه عمق دوست داشتنشون نمیشن.. ولی همین که فاصله معنا پیدا میکنه، نوع و شدت علاقه هم یه معنی دوباره به خودش میگیره! رابطه ی من و ماهی هم اینجوری بود.. انقدر اذیت کردیم همو که اول من گذاشتم رفتم و دو ماه بعد هم ماهی از اون خونه رفت.. اما علاقه ی آدما تو چشماشون مشخصه.. من و ماهی هم نتونستیم این فاصله رو بیشتر از این تحمل کنیم. ارتباطمون بیشتر شد که کمتر نشد... ماهی رو دوست دارم.. مث پگاه که تو دانشگاه هرکاری کرد ازش بدم بیاد نتونست و الان با تنها کسی که تو ایران باهاش در ارتباطه، منم!

تو باغ ارم بودیم گفت که:

- ناهید یادته اولین بار که کرونا گرفتی، رفتی تهران، بهت زنگ زدم گفتم تمومش کردم.. از همون موقع حتی یکبار هم بهم زنگ نزده.. دوستم تو اینستا فالوش می کنه، هنوز ایرانه.. حالش خوبه.. رزیدنتی هم نخونده و ناهید یکسال و نیم بیشتره که حتی بهم یه زنگ نزده ولی جدیداً خیلی دارم خوابش رو می بینم!
 

- چه خوابی؟

- خواب میبینم برگشته.. باهم خوبیم دوباره.. خواب دیدم یه بار حتی داشتیم دنبال سالن می گشتیم برای مراسم.. همه چی به طرز باور نکردنی اوکی شده بود دوباره.

(به خواب های خودم فکر میکنم که مغزم حتی نمی تونه تصویر سازی کنه دیگه.. هر روز گنگ تر و گنگ تر می شن)

- بهش پیام بده.. احوالش رو بپرش

- امسال بورد دارم

( و این امتحان ها.. این سال هایی که آخرش یه امتحانی تو زندگی ما هست.. چقدر و چندبار دیگه باید شرایطمون رو از اینی که هست بدتر کنه؟) -

 

جفتمون بغض می کنیم.. شاید من برای ماهی و ماهی برای من.. شاید هم من و هم ماهی برای ماهی.. شایدم جفتمون برای من که حتی خواب هم نمی بینم و این فاصله از اون چیزی که پیش بینی کرده بودیم بیشتر شده. 

سه سال پیش که اومدم شیراز.. قرار نبود کرونا بشه و مرزا دو سال بسته بشه.. قرار نبود من انصراف ندم و بمونم.. قرار نبود سرپرست تخصصیمون عوض بشه 

و بگه شما یه سال بخاطر کرونا درست و حسابی تو بخش نبودین، من نمیذارم که زودتر برید و سال بعد هم هستین!

قرار نبود اینجوری بشه ولی شد.

حالا دیگه من حتی خواب هم نمی بینم که اوضاع تغییر کرده .. و بقول نریمان این دوره ی  رزیدنتی رو فقط دارم میگذرونم تا بگذره!

تا بگذره.. مثل خیلی از روزا که فقط اجازه دادم بگذره تا بگذره.. 

 

بغض تمام چشمام رو پر میکنه.. با ماهی می زنیم زیر خنده.. یه جوری که انگار بخاطر خنده اشکامون داره می ریزه.. آهنگ رو عوض می کنم و با فرزانه فقیهی تا حافظیه می خونیم که:

 

بخندُم یا بگریُم یا بمیرُم؟

بگو داروی دلتنگی کدومه!؟