*

با اینکه به جز چندتا دوست نزدیک، حالم داره از جامعه ی دندونپزشکی و این شدت خودشیفتگی بهم میخوره، اما واقعیت اینه که خودم هم جزئی از این جامعه هستم و باید هرکاری کنم که این خودشیفتگی اگه هست ازم دور بشه و اگه نیست، نیفته به جونم.. بالاترین شدت این خودشیفتگی رو هم میشه تو کنگره ی پروتز دید.. جایی که دیگه بنا به رشته ی تخصصم هرسال باید توش شرکت کنم و بقول دکتر غزنویان پروتز حکم همون رُمی رو داره که همه ی راه ها به اون ختم می شه.

اما همه ی راه ها به رُم ختم نمی شد اگه هممون نمی رفتیم پروتز بخونیم.. ولی خب.. رفتیم من جمله خودم به عنوان نفر آخر از این سیکل معیوب .. رفتم پروتز بخونم تا دیگه هیچیو فدای هیچی نکنم و پروتز رو به تهران موندن و به هرسال نرفتن تو این کنگره مسخره نفروختم و راضیم و  و خوشحال که سامان هم تو این سیکل هست! که الهه هست، که نگار و محمد هستن،که مصطفی و مهدیه خودشونو رسوندن به کنگره.. و حتی مقدس زاده، که خودشو به نیم ساعت آخر کارگاه  آخر روز آخر رسوند و یه اشاره ی ریزی به ساعت 5 اونجایی که وایساده بود کرد و با اومدنش فقط یه ادای احترام به دوستیمون کرد و خوشحالم که همه ی راه ها به رُم ختم می شه :)

**

تجربه ی بغض رو به وحشی ترین شکل ممکن تو اون یکماهی که برای اولین بار شیراز بودم تجربه کرده بودم.. بهتر بگم، از فردای عاشورا که جوابا اومد و دیدن اینکه سهمیه ها صندلی های تهران و بهشتی رو پر کردن و هفت و سیزده هم که زدن اصفهان و من رفتم شیراز، بغض من شروع شد و حتی تا بار دومی که بخاطر کشتارهای وحشیانه ی آبان، دانشگاه تعطیل شد و  برگشتم خونه، ادامه پیدا کرد.. اما این بغض جنس بغضی نبود که جمعه تجربه ش کردم.. یه بغض که با ناامیدی قاطی شده بود، ناامیدی از یقینی که به شک تبدیل شده، از شکی که از بی پناهی میاد.. از بی پناهی که از استیصال میاد.. از استیصالی که بخاطر انسان بودنت گرفتارش می شی گاهی! اونجایی که باورت می شه با تمام ضعفات کسی جز خودت رو نداری و بقول نیما باورت می شه که قرار نیست هروقت که تو یه مرداب افتادیم، کسی بیاد دستمونو بگیره ( همین الان که دارم اینو می نویسم، به اون نقطه از آلبوم شب، سکوت، کویر رسیدم که استاد داره میخونه، گر تو نگیریم دست، کار من از دست شد)، بله .. جمعه من باورم شد که همیشه قرار نیست که یکی دستمونو بگیره و میرسه روزی که کار ما هم از دست میشه و تو اون مرداب غرق می شیم و ...

تو بغض اون روز غرق شدم و تجربه ای به این تلخی رو هرگز، هرگز با این شدت گرفتگی گلو که حتی یک کلمه ازش بیرون نیاد نداشتم شاید، ولی به قول نیما، به مرحله ی جدیدی از بلوغ پا گذاشتم.. مرحله ی شک قبل از یقین!

 

***

 

کتاب جاده ی شخصیت رو گرفتم دستم و امشب باید تمومش کنم.. نمیتونم بگم چقدر دارم از خوندنش لذت می برم، اما شاید یه تیکه هاییش رو اینجا گذاشتم بعداً تا شما هم تو این لذت شریک شین :)

 

پ.ن:
ما را به سخت جانی خود.. این گمان نبود!