گل خاکستری

فک میکردم تمام آهنگ های ناصر عبدالهی رو قبل فوتش - فوت دردناکش- شنیده بودم که امین یهو تو کانالش یه آهنگ جدید ازش رو میکنه : گل خاکستری!

انگار زنده شده و دوباره داره میخونه تا منو ببره تو سیزده چهارده سالگیم که زهرا با کلی منت اجازه میداد کاست هاشو تنهایی و با هندزفری تو واکمن سبز درپیتم که جایزه گرفته بودم، گوش کنم.. 

" سوزی که تو این صدامه .. از ازل تو این شبامه "

امروز هم که شیراز طوفان وحشتناکی اومد .. یاد یکی از روزای آخر فروردین مدرسه افتادم که طوفان شد و همه جا تاریک شد و باز زد و پنجره رو باز کرد و گلدون افتاد کنار پام و شکست و ناخواسته و ناخودآگاه حسرت اینو خوردم که چرا زندگی همونجا، تو همون لحظه تموم نشد؟!

 

چی میتونست قانعم کنه که زندگی خیلی سخته و اون لحظه خداروشکر نکنم که زنده موندم؟ 

علائم افسردگی .. بله .. بعد چهارسال دوباره دارم با این داستان افسردگی روبرو میشم با این تفاوت که ... شوق رسیدن به هیچی تو دلم زنده نیست و تقریبا به هرچی میخواستم رسیدم و محرکی برای برداشتن قدم بعدی که نمیدونم چیه ندارم!

 

میگم حیف من که انقد قشنگ میتونم دوست داشته باشم دنیارو نیست که نگام انقد سرد بشه؟

میگن نه! .. حیف توئه که "ببیننت و نگاهت نکنن!" 

میگم ما در این بحر تفکر کجاییم و تو کجا!؟

 

پ.ن: بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود :)

زلفت ..‌شکست ما را :)

پنج صفحه از فصل ۱۴ کتاب تیلور رو خوندم و در حالیکه هفت صفحه ی دیگه ش مونده و به لطف خواب زیاد ظهر، خوابم نمیبره .. کتاب و میبندم و میرم سراغ اینستاگرام مزخرفی که به اصرار شیما واسه یه هفته، اکتیوش کردم. 

 

به جز قهر چند ساعته ی دکتر محقق با من و تذکر حامد بهم که اگه رزیدنت من بودی، بخاطر این برخوردت بیچاره ت میکردم و مجبور شدنم به عذرخواهی، روز خوبی بود :)

وقتی وسط حرف زدنت با مریم، کوشا دو بار میاد پشت خطت و همزمان محمد تو اینستاگرام از ذوق عمو شدنش میگه و نوتیفیکیشن مسج سامان میاد که "مرسی، مامانم بهترن خداروشکر، تو چطوری؟" .. یعنی تو نیم ساعت همه دوستات دور هم جمع میشن و خداروشکر که حال همه هم تو لحظه خوبه :)

اما اون خبری که آرنیکا ساعت ده صبح زنگ زد و بهم گفت.. اون خبر حال منو از اون چیزی که فک میکردم خیلی بهتر کرد!

 

 فک میکنم این قرن داره دم رفتن ازمون حلالیت میگیره.. مث اون مسج عذرخواهی من به دکتر محقق، داره از دلمون درمیاره تموم نامهربونیاشو.. اگه دکتر محقق جواب دلجوییم رو نمیداد و اون رو نمیپذیرفت، نمیتونستم بگم روز خوبی بود اما پذیرفت .. جواب داد و روزم رو ساخت :) 

 

منم بنا به استیکر لنگه دمپایی دکتر اویسیان و خواهش های نیما به صبوری و توصیه های خشن مریم و تکرار نوید ِ به وجود اومدن شوق طی زمان تو حرفای بهراد و هوای خوب این روزای شیراز .. دارم سعی میکنم عذرخواهی این قرن رو بپذیرم و بی هیچ کینه ای، برم تو بغل بهار :)

 

پ.ن:

آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم .. اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد!

 

سنگینی

تا میام اینجا بنویسم "حال ِ.." .. کیبورد گوشیم برای ادامه ش چندتا عبارت و واژه سجست میکنه:

--- بابام

--- پدرم خوب نیست

--- مامانت چطوره؟

--- سامان چطوره؟

 

حال ِ سامان رو از سپهر میپرسم .. خودشم علائم کرونا نشون داده و از دیشب ناراحته که چرا هروقت زنگ میزنم نگران سامانم فقط!! در حالیکه خودشم درگیر شده و ممکنه از سام گرفته باشه .. ده بار میپرسم حال خودت چطوره و ریپلای میکنه که خداروشکر مامانشم بردن تو بخش .. مامانشم بهتره .. خودشم خوبه! :)) -حسود- 

 

کاش هیچوقت هیشکی اینجوری نگران من نشه .. هیشکی هم بخاطر نگرانی شدید بقیه بخاطر من حسودی نکنه!

مثل وقتی که ن.ن زنگ زد و روز زن رو بهم تبریک گفت و بهش گفتم اگه بگن قوی ترین زن دنیا از نظرت کیه، میگم خودم، اون لحظه ای که به سامان پیام دادم: روزت مبارک مرد! خوب میدونستم که الان قوی ترین مرد دنیا هم از نظر من سامان ِ !

 

بعد دوازده سال دوستی .. هیچ وقت به اندازه ی الان فاصله م ازش زیاد نبوده و به همین نسبت قلبم پیشش نبوده و متوجه اینهمه قدرت ذاتیش نشدم.

راستش منم بهش حسودیم میشه :) 

 

پ.ن:

" حال همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن!"