بد قصه ها گذشت و بدتر اومد!

- دلم میخواد برگردیم عقب .. به چند سال پیشمون .. بعد زندگی تو همون بازه ی زمانی استاپ کنه!

 

- میدونی از چی ناراحتم ؟ .. از اینکه همه ی اون سختی ها رو گذروندیم تا روزای بهتر بیان .. اما بدتر شدن که بهتر نشدن! دغدغه ها از کنکور و درس و دانشگاه و دعوا با پارتنر عاطفی رسید به دغدغه ی رزیدنتی و مالی و شغلی و حالا .. سلامتی پدر و مادرهامون.

 

- چقد زود به اینجا رسیدیم! .. چقد این دغدغه ها واسه سن و سال ما زوده.

 

-  چقدر تو این تجربه تنهاست..

 

پ.ن: همیشه مثل یه کوه پشتم بودی .. تو هر شرایطی حواست بهم بوده و هوامو داشتی .. هرجا اومدم از هم بپاشم، تو جمعم کردی! .. تو هلم دادی تو تمام اتفاق های خوب زندگیم .. تو دوازده ساله که خندوندیم!

 میدونم که مامانت، پاشنه ی آشیل زندگیت بوده و هست .. میدونم و کاری از دستم بر نمیاد .. فقط دعا میکنم از پا نیفتی.. از پا نیفتی!

 

من جام جمم .. ولی چو بشکستم .. هیچ!

بعد از اینکه استاد خالدی قالبگیری فاینال دنچر بیمارم رو تایید میکنن، میرم سمت گوشیم و می بینم که سپهر تو واتس اپ ، ساعت 8:56 دقیقه یه ویس فرستاده .. ساعت 12:23 دقیقه ست و آخرین اخباری که از مامان سامان دارم مربوط به ساعت یک ِ شب ِ قبل ِ .. یه لحظه با خودم فکر میکنم این ویس که مشخصاً برای من ضبط نشده و فوروارد شده .. چی میتونه باشه؟ همینطوری که دارم میام سمت میز پذیرش تا اوردر لابراتوآر رو بنویسم، ویس رو پِلی میکنم:

- سلام بچه ها .. صبح همگی بخیر .. من سام رو دیدم.. خداروشکر .. خداروشکر .. مامانش حالش خوبه .. حتی ممکنه امروز بیارنش تو بخش .. دکتر گفته تکلمش هم ممکنه آسیب نبینه و خیلی زود به حالت عادی برگرده ......

سریع تو ذهنم این صدا رو قیاس میکنه با صدای اون آقایی که سوم خرداد سال ۶۱ گفت که "شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید! خرمشهر، شهر خون آزاد شد! " :)

همینطور که دارم تو قسمت کانشِس مغزم، به این قیاسی که بطور ناخودآگاه اتفاق افتاده میخندم .. یکی از بچه های آندر رو میبینم که به شدت شبیه ن.ن ِ :))

سر حرفو باهاش باز میکنم و مثل اپیزودهای خوش اخلاق ِ ن.ن ، دقیقاً مثل خودش، سرش رو میبره بالا و بی صدا قهقهه میزنه :)

انقد دلم براش تنگ میشه که تو لحظه بهش زنگ میزنم و بوق اول تموم نشده جواب میده :

- سلام ناهید چطوری؟

و من میفهمم که یه جایی تو الهامات غیبی بالاخره یه جرقه ی درستی خورده شد تا بعد یک ماه، روز خوش اخلاق ِ"ن.ن" رو هم ببینم!

*

- ناهید .. ناهید .. نمیدونی بهم چی گذشت تو این سی ساعت! نمیدونی .. ام آر آی دادیم و فهمیدیم تومور داره .. دکتر گفت تومور خیلی بزرگه .. باید همین امشب عمل شه .. به بهونه ام آر آی کشوندمش بیمارستان و بستریش کردم .. سی ساعت نفس نکشیدم ناهید! خداروشکر .. خداروشکر!

- خداروشکر

خداروشکر :)

دیشب هممون .. هرکدوممون ده - دوازده دور گفتیم خداروشکر ... از اون خداروشکرهای از ته دل که گوشت میشه میچسبه به تن خدا! انصافاً هم نوش جونش .. بس که بامرامه :)

پ.ن: وز باده ی نوشین قدحی بیش نماند / از عمر ندانم که چه باقی مانده!

من از دست غمت .. چه مشکل برم جان!

*

این چندوقت که بقول نگار یه پکیج کامل از تراژدی داشتم، از تنها چیزی که چشم پوشی نکردم، "روان" ِ خودم بود. و این روحیه رو از مژده که دوساله داره در گوشم تکرار میکنه "یادت باشه اولویت زندگی تو، تویی!" .. دارم . - مژده که هنوز بهترینه .. مژده که دوازده ساله بهترینه و بهترین می مونه! - و این تلاش برای دور نگه داشتن روانم از آسیب های عمیق و جدی و حس خوب ناشی از این تلاش، تناقضی نداره با تمام غصه ای که بخاطر خودخواهی هام داشتم و اصلاً  این تشخیص افتراقی اون فنی بود که تو این دو سال یاد گرفتم :)

 

** 

دوش آن صنم 

چه خوش گفت .. در مجلس مُغانم:

"با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟"!

 

***

- چی داری گوش میکنی؟

- نامجو

- اصلاً یو آر سآن؟ حالا که نِیکِد و پِیکِد؟ 

- کاش عارفه هیچوقت اون آهنگ رو ترجمه نمیکرد :)))

 نوشین لبان رو دارم گوش میکنم.

- چون به لعلش میرسی .. خدا خدا .. جان بده و دم مزن عزیز من !

- مزد چنین عاشقی ... نقد روان دادن است :) 

 

****

یِلد استرنگث چیست؟ محدوده کوچکی از نمودار استرس/ استرین است که استرین ناشی از استرس، از حالت الاستیک به حالت پلاستیک تبدیل می‌شود .. این محدوده به طور قراردادی برای هر ماده طبق مورد مصرف آن تعیین شده است و به صورت درصد کوچکی از تغییر از حالت الاستیک تعریف می شود.

حالت پلاستیک چیست؟ بخشی از همان نمودار که تغییرات ماده را بعد از یلد استرنگث و قبل از نقطه ی شکست نشان می دهد.

 فَتیگ؟ خستگی .. ناشی از تجمع استرین ناشی از استرس های کوچک در سیکل های بی شمار.

فِرکچر تافنس؟ مساحت کل زیر نمودار از نقطه ی شروع استرس، تا نقطه ی شکست.

 

*****

- هوای تهران خیلی آلوده ست  .. کی میای؟

- به عنوان شیرین ترین جمله ی بیست-بیست تو ذهنم ثبتش میکنم :)


پ.ن:

درد تو آخر 

درد من می شه!

آخر این بازی .. تن به تن می شه!

 

مرا به من باز مده!

 (( از طوفان که رد بشی .. دیگه اون آدم قبلی نیستی .. معنی طوفان یعنی همین! ))  .. این جمله رو تو یکی از صفحات اول کتاب "کافکا در کرانه" خونده بودم. امشب که کوشا زنگ زد و گفت یه هفته بستری بوده و ما همه بی خبر .. وقتی گفت نِرس بیمارستان دستور دکتر رو اشتباه خونده و بعد عمل حتی یه دونه آنتی بیوتیک بهش ندادن و امروز مرگ رو چندبار جلوی چشمش دیده .. واکنشم خیلی خیلی شبیه واکنش دو هفته ی پیشم به "س" بود وقتی که خبر سرطانش رو بهم داد! .. " کوشا .. وسط این روزای عجبب و غریب، من واقعاً .. واقعاً حوصله ی مردن تو رو ندارم! .. خیلی جدی دارم میگم .. اصن حتی توان ندارم که راجع بهش فکر کنم .. لطفاً جمع و جور کن خودتو!" و این یعنی من هنوز همون آدمیم که به طوفان پا گذاشتم!

کوشا مثل "س" بلاکم نکرد .. خندید و گفت چشم با عزرائیل صحبت می کنم .. حله .. ولی "س" اینطوری برخورد نکرد.. وقتی که داشت خبر رو میداد و گریه می کرد .. هق هق .. وقتی داشتم داد میزدم که چی داری می گی .. از کجا می دونی؟ .. کجا تست دادی؟ .. فقط با یه آدم خودخواه طرف بود که هیچ حس همدردی تو اون لحظه نداشت و فقط دنبال یه راه فرار برای آروم کردن خودش بود... کوشا مثل "س" بلاکم نکرد چون شاید به اندازه ی اون باهوش نیست و نمی دونه که من چقدر خودخواهم!

راستش از اینکه بلاک شدم ناراحت نیستم زیاد .. چون مرحله ی بعدی حرفام باهاش بدتر می بود:  " بهت گفتم اینهمه استرس بالاخره کار دستت می ده .. بهت هزاربار گفتم بدنت به اینهمه سیگار .. اینهمه تنش.. اینهمه بی خوابی بالاخره یه جا جواب می ده .. بهت هزاربار گفتم برو پیش یه روان درمانگر.. بهت گفتم... بهت گفتم " .. و "س" همه ی این ها رو پیش بینی کرده بود و با تمام این پیش بینی ها، به اولین کسی که خبر داد من بودم اما .. من گند زدم! و تمام امیدش رو ناامید کردم .. من تمام امیدش رو ناامید کردم!

 

من براش اگرسیوتر از scc بودم، زهرمار تر ،خطرناک تر! و وقتی میام اینجا و میبینم که الهه برام نوشته " خوش به حال ِ زمین که روحی مثل تورو تو خودش داره. می تونی راحت با چندتا کلمه یک عالمه انرژی مثبت به یه آدم دیگه ی اونور دنیا بدی... "  دلم میخواد زمین دهن باز کنه و برم توش ذوب شم تا شاید با اینهمه شرمندگی که از خودم دارم، بی حساب شم!

 

خوش به حال زمین که روحی مثِ من داره؟ ... بعید میدونم!

 

شاید طوفان هنوز تموم نشده .. شایدم تموم شده و من همون آدمم و همون آدمم می مونم .. فقط باید شکر خدارو به جا بیارم که هنوووووز .. پدر و مادر و خواهر و الهه ای و کوشایی و سامان و محمد و مریم  و مژده و آرش و نیمایی هستن که هرآدمی باشم، بازم دوسم دارن و رهام نمی کنن و رهاشون نمیکنم!

باید خداروشکر کنم که خودشم - البته تو چندتا لول بالاتر - رهام نکرده و رهام نمیکنه!