بد قصه ها گذشت و بدتر اومد!
- دلم میخواد برگردیم عقب .. به چند سال پیشمون .. بعد زندگی تو همون بازه ی زمانی استاپ کنه!
- میدونی از چی ناراحتم ؟ .. از اینکه همه ی اون سختی ها رو گذروندیم تا روزای بهتر بیان .. اما بدتر شدن که بهتر نشدن! دغدغه ها از کنکور و درس و دانشگاه و دعوا با پارتنر عاطفی رسید به دغدغه ی رزیدنتی و مالی و شغلی و حالا .. سلامتی پدر و مادرهامون.
- چقد زود به اینجا رسیدیم! .. چقد این دغدغه ها واسه سن و سال ما زوده.
- چقدر تو این تجربه تنهاست..
پ.ن: همیشه مثل یه کوه پشتم بودی .. تو هر شرایطی حواست بهم بوده و هوامو داشتی .. هرجا اومدم از هم بپاشم، تو جمعم کردی! .. تو هلم دادی تو تمام اتفاق های خوب زندگیم .. تو دوازده ساله که خندوندیم!
میدونم که مامانت، پاشنه ی آشیل زندگیت بوده و هست .. میدونم و کاری از دستم بر نمیاد .. فقط دعا میکنم از پا نیفتی.. از پا نیفتی!