بلوغ دیررس
+ این روزا که به دستور دکتر م جان میرم دانشگاه تهران.. واقعا حس پیری بهم دست میده.. چرا؟ چون حدود ۸ ساله که از اونجا بودن من میگذره.. سال اول و دوم.. با پ.خ و م.ص چه دورانی داشتیم. بعد زمان ما اینجوری نبود دانشگاه. خداشاهده م.م و س.پ با هم عقد بودن ، اینجوری که بچه های الان هند تو هند با هم راه میرن تو دانشگاه نبودن.. اصلاً انگار واسه یه سیاره ی دیگه ام وقتی میرم اونجا.. ولی خب دیگه، حس وطن داشتن تو قلب تهرانم دارم.. :)
خلاصه که یه ماهه درگیر این جوَّمو امروز دیگه بریدم از این حس نوستالژی که ترمز همه ی کارامو کشیده و یک ماهه منو برده تو ۱۹ سالگی و بیست سالگی.. انقدر تاثیر گذار بود که به پگاه که ۴ ساله نمیدونم چرا باهام قهره پی ام دادم.( تو دانشکده پایین یعنی انقلاب مغزم فقط با پگاه میتونه قدم بزنه.. چون بقیه ی ماجرا بالا بود.. که پگاه نبود و من قدر تمام خاطراتم با پگاه رو میدونستم و میدونم.)
استثنائاً پگاه برخورد خوبی کرد و پیشنهاد داد که ببینیم همو حتی قبل اینکه از ایران بره :)
++ دلم برای نوزده سالگیم تنگ شده.. برای همه ی ندونستن ها.. برای همه ی خالی بودن ذهنم از تموم اونچیزی که تو این ۹ سال گذشته.. کاش یه خواب بود فقط همه چی.. بیدار میشدم میدیدم تازه ترم دو شروع شده و اونوقت با عقلی که الان دارم میرفتم جلو .. با عقل دیوونه ی الانم :)
+++ بی خیال این حوادث/ راضیم به تو به رویا/ به یه فنجون داغ/ پشت میز کار فردا..