تولد میثم
توی ترافیک ستاری بودم.. اتوبان قفل بود تا خروجی حکیم فقط 500 متر مونده بود اما بیست دقیقه ای رو تو همین 500 تا گذروندم. به الهه زنگ زدم و رفتم پشت خطش.. میدونستم که من آدم تبریک نگفتن تولد یه دوست نیستم.. زنگ زدم به میثم و بازم جواب نداد..
رفتم ماه بانو که برای خونه ی مریم کیکی .. شیرینی چیزی بخرم.. که محمد و مهسا و سامان رو اونجا دیدم که دارن شیرینی می خرن.. ( دلم براشون هزاربار تنگ شده بود .. اما نمیخواستم به روی خودم بیارم )
با سامان رفتیم بیرون که پول آژانس رو حساب کنیم و با ماشین بچه ها بریم خونه ی مریم. جلوی در دیگه نتونستم نگم.. سرمو انداختم پایین و گفتم " خیلی دلم براتون تنگ شده بود. " بغض کردم و ادامه ندادم.. سامان خوب متوجه همه چیز بود. فقط گفت ما هم همینطور. تا سر ناهید پیاده رفتیم تا بچه ها ماشینشونو بردارن و همه با هم رسیدیم خونه ی مریم.
سراغ میثم رو از محمد می گیرم
- چه خبر از میثم؟
- آدم قحطه؟ تو باید از میثم خبر بگیری؟
- تولدشه امروز.
یه لحظه همه سکوت کردن.. باورم نمیشه هیشکی یادش نبود.. چهار سال پیش همچین روزی یه تولد بزرگ تو دانشکده براش گرفته بودیم. همیشه بهش می گفتم میثم تو خودتو به پرواز امام رسوندی و حالا حتی دعوت نشده بود.
محمد گوشیشو از جیب کتش درآورد و بهش زنگ زد.. وقتی گوشی رو داد بهم.. میشنیدم که میثم داره میگه گوشیو بده ناهید.. بده گوشیو بهش.. و .. خلاصه که یه وقتایی یه اصطکاک کوچیک می تونه از سقوط خیلی چیزا جلوگیری کنه و یه زنگ کوچیک تونست این همه فاصله ای که بین ما و میثم افتاده رو.. شاید یکم تعدیل کنه.
دیشب خوب بود.. کنار بچه هایی که حتی نتونسته بودم عید رو بهشون تبریک بگم.. کنار دوستای خنگ و قشنگ دانشگاهم. دوستایی که بقول محمد، فقط دیگه یه خاطره نیستن، بخشی از هویت تو شدن و یه بخش بزرگی از گذشته ی ما بدون اونا، تعریفشو گم می کنه و دوستایی که بقول الهام.. گندم اند! نان اند! جان اند!
پ.ن : دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی :)