نیم سال

- به نظرت به اندازه ی کافی زمان گذشته؟

- به نظرم هنوز به زمان نیاز دارم!

پ.ن: قلعه ی سنگین تنهایی.... چار دیوارش ز هم پاشد :)

الا من اتی الله.. بقلب سلیم!

سرشو میذاره روی مهر و چند دقیقه ای درنگ میکنه.. تلویزیون داره فوتبال استقلال-پیکان رو نشون میده.. بعد از اینکه با مجید و زهره و مامان یه دست منچ بازی کردیم و اونها رفتن خونشون.. مامان یادش اومد نمازشو نخونده و هندونه رو گذاشت رو میز و بهم گفت از خودت پذیرایی کن تا برگردم :دی

بین دوتا نمازش اومد قرصای ساعت ده شب بابا رو داد.. بابا تا اومد بگه اون قرص زیرزبونیم رو ندادی، مامان گفت حواسم هست .. نمازمو بخونم میارم واست..

سرشو که میذاره روی مهر.. مث همه ی بچگیام وقتی که میدیدم نماز میخونه و با شنیدن صدای سلام گفتن آخر نمازش ذوووووق میکردم.. ذوق میکنم که الان دیگه میاد پیشم و باهم هندونه میخوریم.. ولی چند دقیقه تو همون حالت می مونه. نمیدونم چی داره میگه به خدا.. فقط دعا میکنم ته دلش منو بخشیده باشه بخاطر تمام وقتایی که مامانم رو که عزیزترینمه.. کیسه بوکس فشارای روحیم کردم و تا تونستم اذیتش کردم و تا تونسته واسم مادری کرده و هیچوقت هیچ رفتار زننده ای رو به روم نیاورده.. دعا میکنم که منم دعا کنه :)

بعد نمازش قرص بابا رو میده و میاد تو آشپزخونه تا با هم هندونه بخوریم.. میرم بغلش میکنم.. سرمو میذارم پشت گردنش.. بازوهاشو می‌بوسم و میگم مامان.. به محض اینکه در بهشت باز شه، تو میری توش.. میخنده و میگه چرا اینو میگی؟ میگم چون تو همه ی نقشایی که خدا بهت داده.. بهترین بودی! دختر خانواده، زن بودن، مامان بودن، بهترین عمه ی دنیایی.. خوشگلترین خاله ای.. بچه های عمه و عمو با عشق صدات میزنن زن دایی یا زن عمو، محمد میگه من بهترین مادر زن دنیا رو دارم.. مامان شما فرشته ست..‌ دوست نداشتنش سخته.. مادرشوهر بی نظیری هستی.. و خب مامانی و جون آرنیکا و لیانایی.. الانم که دو ساله پرستار بابایی.. چجوری میتونی انقد خوب باشی؟

چشماش پراشک میشه و میگه.. " ای مامان.. خدا از آدم راضی باشه!"

اینو که میگه تازه میفهمم چقدر ازش عقبم هنوز! چقدر دکتری تخصصی دندونپزشکی دانشگاه تهران و شیراز.. نتونسته حتی اپسیلونی از این قلب رو بهم ببخشه.. از این قلب قشنگ و این قلب قشنگ..

پ.ن: طبیعیه که هروقت میخوام برم شیراز.. بیشتر نگاش میکنم.. سیمام وصل میشه به یه عالم دیگه وقتی بیشتر نگاش میکنم.. بهشت میشم.. میرم زیر پاهاش :)

My eyes.. My eyes!

دور چهارم فرندز دیدن رو شروع کردم.. دارم قسمت آخر فصل یک رو میبینم... یه لحظه میبینم گوشیم داره خودشو تیکه پاره میکنه.. تا میرسم قطع میشه.. پیام مریم رو میبینم که نوشته : " ناهید گوشیتو بردار دیگه.. اه"

نمیدونم بقیه ی پیاماشو باز کنم یا زنگ بزنم.. زنگ میزنم و تا جواب بده میرم تو چت واتس اپش.. تا جواب میده فقط داد میزنم مای آیز! مای آیز! مامان سارا عقد کرد!!!!

و به همون اندازه که آرزوش رو داشتم.. خوشحال بود کنار کسی که دوسش داره و میخندید از ته دل!

هیچوقت فکر نمیکردم یه آرزو فقط با ۲۴ ساعت اختلاف به وقوع بپیونده.. مچکرم گاد!!!

از ساعت ۹ تا ساعت سه و نیم شب .. نان استاپ جواب سال بالایی و سال پایینی و دوستای دبیرستان و بچه های دارو و پزشکی رو میدم.. مریم میگفت بعد دیدن استوری تو کنار محمد و پگاه، استوری سارا دیدم.. شهاب میگفت اول پست سارا رو دیده، بلافاصله بعد پست محمد.. سپهر تمام تلاششو کرد محمد متوجه نشه اما فاطمه.وای.ان(یعقوب.نژاد) با استوریش نه تنها محمد که همه ی دنیا رو با خبر کرد.. طوری که مژده ساعت سه و نیم شب بهم مسج داد.. اینا هماهنگ کرده بودن!

خبر همینقدر عجیب بود.. که بگه زندگی همینقدر عجیبه!

یاد بازی برد و باخت افتادم که قبلا نوشته بودم.. بعضی بازی ها دوسر بردن.. خوشحالم برای محمد که به مرحله ی بی تفاوتی رسیده.. و برای سارا که انقدر جنگید تا به اون چیزی که خواست رسید! شاید فقط من میدونم که چقدر لیاقت زندگی کردن کنار کسی که دوست داره رو داره!

پ.ن: گاهی گمان نمیکنی و می‌شود/ گاهی... می شود!

از یه درد کهنه لبریز..

زهرا -خواهرم- روی ویز دفترخونه ۱۷۵ رو پیدا میکنه و من رو پیاده میکنه و میره.. از عرض خیابون که رد میشم، به جز آسفالت خیابون و رفت و آمد ماشینا به هیچ جا نگاه نمیکنم.. وارد ساختمون میشم.. دنبال آسانسور میگردم چون قطعا با اون کفشا نمیتونم از پله بالا برم. بر میگردم میبینم دفتر خونه پشت سرمه.. طبقه ی همکف .. و اولین کسی که میبینم.. مهندس مقدس زاده ست.. پدر محمد. پگاه رو میبینم که با لباس سفید بلند این ورو اونور میره و ژست هایی که عکاس میگه میگیره.. محمد میاد جلو و سلام میکنه..

- فکر کردم نمیای دیگه..

- نتونستم نیام. دلم طاقت نیاورد. ( به شب عید غدیر پارسال فکر میکنم.. قرار نداشتم.. روزش رفته بودم پیش سارا سعید.. روی اون نیمکت پارک لاله که رو به شونزده آذره نشستیم و از ترس اینکه بغضم بشکنه، حرف نمیزدم. قرار نداشتم.. شبش زنگ زدم نیما.. گفتم حالم بده.. گفت بهت حق میدم عزیزم.. و ازش خواهش کردم که این حرف رو دیگه پیش من نزنه چون نیما تنها کسی ِ که هیچوقت به من اجازه نمیده از حال بد بیخودم حرف بزنم... ولی اون شب بهم حق داد و دو ساعت تمام تکنیکهای یه شیرینک واقعی رو به کار برد تا منو از اون حجم هق هق به خنده برسونه.. همون شب سارا که متوجه حالم بود بهم پیام داد ناهید فردا با نگار هماهنگ میکنم سه تایی بریم سینما. میدونستم که هیچی این حال رو نمیتونی جمع کنه جز.. سرچ کردم واسه خرید بلیط هواپیما..

- سارا فردا دارم میرم مشهد.

- کار خوبی میکنی ناهید.. کار خیلی خوبی میکنی!

- آره.. واسه روزای رفته، سفر قصه ی خوبه!

و ساعت ۸ صبح، هواپیما نشست رو خاک مشهد.. خاکی که منو تو خودش جا نداد و فرستاد شیراز!)

- مرسی که اومدی :)

نفر بعدی، مامان محمد بود .. آخرین باری که دیدمش، چهارسال پیش بود.. فردای اون عروسی بی فرجام.. اون عروسی عبث.. اون عروسی!

- ناهید.. تو مثل خواهر محمدی.. چطور میتونستی نیای؟

- والا چی بگم ( ۶ سال پیش.. تو یه دفترخونه.. تو شریعتی.. از طرف سارا به جای خواهر نداشته ش.. دعوت شده بودم.. چقدر این تغییر نقش سخت بود.. کی جز من میدونست حال من رو؟)

در باز میشه و سامان با یه سبد گل بزرگ میاد تو.. خودش به زور دیده میشه، سپهر و کوشا هم پشتش وارد میشن و بعد غژال و مارال و یه فاطمه نامی که نمیشناختم.

همه چی طبق روال میره جلو.. بعد از شام میخوام برم تو اتاق پرو در حالیکه کیف دستمه.. یکی بهم میگه کیف رو بذار اینجا بعد برو.. میبینم محمد نشسته گوشه ی سالن.. تنهایی.. و داره به بقیه ی مهمونا نگاه میکنه. شایدم داره نگاه بقیه ی مهمونا به خودش رو بررسی میکنه.

- میخواستم عکستونو استوری کنم گفتم ازت اجازه بگیرم اولش.

- مشکلی که نیست.. لطف هم میکنی.. مرسی که اومدی :)

تمام سعیشو میکنه که یه لبخند مصنوعی بزنه. میرم. بعید میدونم خودشم باورش شده باشه که بتونه یه روز حس هایی واقعیشو از من پنهون کنه.. از من که هنوز وقتی تو پاسدارن راه میرم فقط به کف خیابون نگاه میکنم.. از من که خسته تر از خودشم.. از من که یازده ساله سیر تکاملی رشد شخصیتش رو به چشم دیدم و حس کردم. از من که آخرین خونه ی امیدشم.

تو راه برگشت.. بارون میزنه.. پل طبیعت صورتی شده و هوای تهران.. عالیه.. دستمو از شیشه میارم بیرون و با هر قطره ی بارونی که به دستم میخوره.. یه قطره ی امید تو دلم کاشته میشه و ناامیدی از چشمام اشک میشه و میریزه.

به تسکین دردهایی که هیچوقت قرار نیست خوب شن فکر میکنم. به استراتژی متفاوتم با محمد در این مورد.. به اشکای پگاه از خوشحالی موقع عقد.. به اشکای سارا از ندونم کاریش موقع عقد.. به خوش شانسی پگاه حسودیم میشه.. و دعا میکنم که سارا هم یه همچین شانسی رو تجربه کنه! چرا برای خودم همچین آرزویی نمیکنم؟ .. چون این آرزو هم مثل اون خاک.. منو تو خودش جا نداده :)

پ.ن: وقتی به من فکر میکنی.. حس میکنم از راه دور!

انسان خردمند

صفحه ی آخر کتاب بادبادک باز رو چندبار میخونم و بالاخره می بندمش و میذارمش تو قفسه ی کتاب های داستانیم. 

- به حرفای دکتر اویسیان فکر می کنم: طبق ولیوهای خودت باید زندگی کنی ناهید جان! وگرنه بار عذاب ولت نمی کنه! آدم وقتی جوونه فکر می کنه این بار روانی از بین میره ولی گاهاً تاثیرش تا سالها و شاید تا آخر عمر باهات بمونه. خودتو تو هچل ننداز.. حیفه توئه که اینهمه سال درست زندگی کردی! -

به کتاب روزنتالی که روی میزم بازه و یه خودکار نارنجی استدلر هم روشه نگاه می کنم و چندین بار CR گرفتن رو تو ذهنم تمرین می کنم. به مفهوم سی آر فکر میکنم که بقول دکتر بهرامی یه موقعیت آسه! (anterior-superior).. قابل اعتماده.. قابل تکراره! 

کتاب بادبادک باز رو میذارم تو قفسه و به قفسه ی کتاب هایی که هدیه گرفتم نگاه می کنم. چند ثانیه به "تصویر دوریان گری" خیره میشم و "چشمهایش" بزرگ علوی رو میارم بیرون که بخونم اما برش می گردونم. کتاب بادبادک باز رو دوباره برمیدارم و به رسم همیشه، یه جمله ای که خیلی از این کتاب دوست دارم رو، روی صفحه ی اولش می نویسم: " با خودم گفتم بخشایش اینطور جوانه می زند... وقتی رنج دار و ندارش را گرد می آورد، بسته بندی می کند و بی خبر، نیمه شبان پاورچین پاورچین، می رود!"

کتاب رو دوباره میذارم تو قفسه و لپ تاپ رو روشن می کنم تا بعد از نوشتن این پست، " انسان خردمند" رو سفارش بدم و از روانشناسی و داستان، کم کم برم توی تاریخ :)

برشی از یک طنز بی ربط

- داری چی گوش میکنی وسطش میخندی؟

-علی بندری

-بندری میخونه؟

- :))))))) .. نه بندری نمیخونه.. داره خلاصه کتاب میگه. پادکسته.. بی پلاس.

- بی پلاس؟ یعنی بدون پلاس؟ یعنی خنثی؟ یا منفی؟

- :)))))))))... نه اسم اولین پادکستشون "چنل بی" بود، اینو سه سال بعد ساختن اسمشو گذاشتن بی پلاس. چجوری ذهنت به خنثی و منفی رسید؟

- خب چرا میخندیدی؟ چی میگه؟

- داره نظریه ی اصلی عبارت "ایران.. جامعه ی کوتاه مدت" کاتوزیان رو توضیح میده.

- پس چرا میخندیدی؟

- وااااای.. :))))))) ول نمیکنیا! :))))

- تو چرا انقد میختدی؟

- :)))))))))))))))).. آلپرازولام خوردم. میگن سرخوشی کوتاه مدت میاره

- علی بندری چی میگفت؟

- هیچی.. داشت میگفت معنی دیکتاتوری با استبداد فرق داره.. ما تو ایران دیکتاتوری به جز یه دوره ی کوتاهی اوایل حکومت رضاشاه که بعد اونم سر خورد به سمت استبداد، نداشتیم.. ما همیشه استبداد داشتیم.. پادشاه قدرت مطلق داره!

-خب این کجاش خنده داره؟

- دیوونم کردی .. به علی بندری نمیخندیدم.

- به کی میخندیدی؟

- به یه مریض قدیمیم.. که هفته ی پیش زنگ زده بوده کلینیک سراغ منو میگرفته.

- واسه همین ذوق کردی خندیدی؟

- نه.. واسه اینکه پریشب واسش فاتحه خوندم. یهو یادم اومد مرده و دندونی که ۵ سال پیش براش درست کرده بودم، یکم لیکیج داده بود.

- مرده؟ زنگ زده؟ علی بندری؟ ایران جامعه کوتاه مدت؟ ناهید دارم دیوونه میشم!

- خب به همین میخندیدم! زنده ست.. وقتی زنگ زده بود منشیمون دست و پاش پشت تلفن میلرزید.. خودمون آگهی ترحیمشو دیدیم :))))))

- ربطش به علی بندری چی بود؟

- هیچی :)))))))... یهو یادش افتادم :))

و از کادر خارج می شود :))))

پ.ن: شب.. از آن شبهای کرونایی که میدانی.. دریا دریا پادکست!

از همیشه خسته تر

 

- و بدون که گذشته هست.. و اگه فیلم عه بیوتیفول مایند رو دیده باشی، مثل دوست خیالی دکتر جان نش، فقط باید بپذیریش و برای اینکه بهت آسیب بیشتری نزنه، کنترلش کنی.

 

پ.ن:

جانم بگیر و

جانم بگیر و 

صحبت جانانه ام ببخش..

کز جان شکیب هست و

ز جانان شکیب نیست!

 

ای دوست

برای م.م.خ

میثم عزیز

الان که دارم این پست رو مینویسم.. تو توی آی سی یو اورژانس بیمارستان مسیح دانشوری بستری هستی.

تو خودت تو اون گروه "قرنطینه" هستی و پیامارو خوندی.. دیشب از محمد که به تو نزدیکترینه تا مهدیه که غریبه ترین و تازه وارد ترین جمع ما هست، نگران حالت شدیم. حرفایی که تو گروه رد و بدل شد رو خوندی.. اما یه سری حرفا اونجا مطرح نشد.. و من میخوام اینجا بنویسم تا بدونی که هنوز.. آقای نماینده.. چقدر برای ما عزیزی و بدونی که چقدر دوست داریم.

مهدیه خیلی بیشتر از اون چیزی که نوشت نگران بود.. خیلی بیشتر! بهم تو پی وی پیام داد و فقط تکرار میکرد که امیدوارم فردا خبر خوبی بشنویم و میثم بیاد تو بخش.. مهدیه تو رو ندیده حتی!

طبق معمول، تو هر شرایطی انتظار دارم سامان حرف آخر رو بزنه و اون اوضاع رو فیکس کنه.. یازده ساله که فکر میکنم هرچی میشه، سامان باید یه کاری بکنه.. مثل وقتایی که فکر میکردم کوشا سیگار میکشه و به سامان اعتراض میکردم.. مثل روزی که تو محمد رو تو رستوران دیدی.. مثل وقتی که از شیراز برگشتیم.. سال نود.. رو لبه ی پله ها نشست و یکساعت روبروش وایسادم و غر زدم و گفت درست میکنه اوضاع رو واینکار رو هم کرد.. انصافاً همیشه موقع غر زدنم گردنش رو از مو باریکتر کرده و یه چیزی گفته یا یه کاری کرده.. دیشبم همینو ازش میخواستم.. با اون لحن طلبکارانه ی همیشگیم در حالیکه چشمام از شدت گریه باز نمی شد بهش پیام دادم:

- سامان! میثم نمیره!

- ناهید من دلم هری ریخت اینو گفتی.. توروخدا اینجوری نگو.. باورت میشه منم ترسیدم؟ .. یادم نمیاد آخرین باری که ترسیدم کی بوده.. ولی امشب منم ترسیدم!

و شنیدن این حرف از سامان.. یعنی گیر کردن تو همون بیابون بی آب و علف و تاریک و وحشتناکی که دیروز برای بار پونزدهم تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک دیدم! توی ویدئوی اون دوربین هم.. از دورهمی اخیر خونه ی کوشا و عکس از آخرین جراحیت تو اتاق عمل، تا جشن فارق تحصیلی و علوم پایه و جشن یکسالگی.. سفر شیراز، تئاترای دانشگاه که توش خنگ ترین بودی رو میدیدم.. و تو نمیدونی چقدر سخت بود تصور نبودنت! .. تصور یه ورودی.. بدون نماینده!

باید باور میکردم راهی نیست جز تن دادن به سرنوشت یا اینکه سرمو بیارم بالا و انقد به آسمون نگاه کنم تا یه دستی، دستای نگرانمونو بگیره .. راه دوم رو انتخاب کردم و انقدر با گریه با خدا راجع بهت حرف زدم تا بالاخره خوابم برد!

صبح که بیدار شدم، دیدم محمد نوشته بچه ها میثم بهتر نشده ولی بدترم نشده و همونجوریه.. و بعد سامان که گفت وضعیتش استیبله و حالم خوب نشد تا دختر عموم کسی رو نفرستاد بالای سرت و آمار دقیق حالت رو بهم نداد.. گرچه یکساعت بعدش بهم زنگ زد و گفت " ناهید میدونی که این بیماری قابل پیش بینی نیست.. امیدوارم برای دوستت مشکلی پیش نیاد.. فردا میرم بهش سر میزنم" و دوباره من رو بهم ریخت اما اینبار امید بیشتری داشتم.تو حالت بدتر نشده بود .. و این کافی بود برای اینکه به هر دعایی دوباره ایمان بیارم :)

امشب که با محمد حرف میزدم.. رفته بود دنبال حلقه.. مینویسم که یادمون بمونه.. چقدر تلخ داره آماده ی این ازدواج میشه.. وقتی داشت می گفت "نمیدونی چقدر دیشب حالم خراب بود ناهید.. نمیدونی!" داشتم به این فکر میکردم که محمد و سامان بخاطر حال بدشون چند تا نخ سیگار کشیدن.. به ازای هر نخ سیگار، من چقدر با گریه دعا کردم؟

اینها رو دارم در حالی مینویسم که بخاطر مراقبت از خواهرم اومدم خونه و از ترس این ویروس لعنتی.. حتی تو خونه ماسک زدم و موسیقی متن فیلم "حکومت نظامی" رو گوش میکنم و منتظرم تا خوابی که دیشب با گریه اومد، امشب بی دردسر بیاد و اینهمه سردرد رو ببره.

به عنوان یه درخواست دیگه از تویی که همیشه نماینده مون خواهی ماند میگم.. لطفاً خوب شو.. و بمون برامون میثم.. بمون برامون :)