شاید از بهترین لحظه های زندگی، اونجایی باشه که دقیقا توی حال زندگیت، وقتی داری آینده ت رو میسازی،  یه صحنه از گذشته ت میاد جلوی چشمتو.. بابت تصمیماتی که گرفتی ( تصمیماتی که تو یه برهه، حتی خودتو سرزنش میکردی بابتشون ).. بابت همه ی اون سرزنش ها خودتو سرزنش میکنی و به تمام تصمیماتت و به خودت با تمام وجودت..  افتخار میکنی .. 

به خودت که همیشه خودت بودی.. به خودت که عشق و تنفر و پشیمونی و البته انزجارت رو نشون دادی و به خودت که جا واسه پشیمونی نذاشتی تو زندگیت.. به خودت که کاری نکردی که کسی حقی به گردنت داشته باشه.. به خود خوب خوب خوبت :) ( البته تا اینجای زندگی.. بقیه ش میشه از اون خیالات خامی که قبلش باید عبارت " ان شاالله" رو بکار برد 🙂 ) 

 

 دانشکده.. بعد سه سال.. دیروز.. حالمو خوب کرد. دلم واسه دوستام تنگ شد فقط.. کوشا، سامان، فاطمه، محمد، حتی میثم و حتی مریمی که کنارم وایساده بود.. واسه همه ی این آدما با ورژن قبلیشون دلم تنگ شد... و بدین گونه برنامه ی شام جمعه شب با هماهنگی کوشا تنظیم شد.. ورژن الانشونم قبوله :))

 

پ.ن: ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد/ کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد :)