و اوست که می گریاند و می خنداند!
- الان یه دختری رو دیدم تو حرم، عیییین ده- یازده دوازده سالگی های تو .. اصلاً فک کردم تویی! بعد گفتم نه بابا ناهید که الان انقدی نیست!
- کاش من همون موقع ها تموم شده بودم!
* به محض اینکه اینو می نویسم اشکام تند تند میریزن. اشکایی که از صبح مونده تو گلوم.. از صبح که دکتر خالدی تو جواب این حرفم که دلم برای خانواده م تنگ شده و تو کل تابستون فقط سه شب خونه مامانم بودم، بدون رودربایسی بهم گفت میدونم مرخصی داری ولی همونطور که من از مرخصی هام استفاده نمیکنم، شمام نباید استفاده کنین!(همین الانم بغض کردم.. از لحن بدش.. وقتی داشتم بهش گفتم من فکر میکردم حالا که شما مسافرتین، ما یه هفته باید بریم لاب... که هنوز حرفم تموم نشده گفت: اشتباه فکر میکردین.. دو هفته ای که من نیستم باید لابراتوار باشین)
- خدا نکنه بابا این چه حرفیه! چی شده مگه؟
** چی شده بود؟ نمیدونم.. بغضم بخاطر برخورد دکتر خالدی بود یا جسارتم وفتی بهم گفت اولویت زندگیت امسال باید درس و بوردت باشه و من گفتم شما فقط میتونین به من مرخصی ندین.. نمیتونین اولویت های زندگی منو جابجا کنین. نمیدونم وقتی بهم گفت یه روز میخوای بینیت رو عمل کنی، یه روز میخوای بری کنگره دبی، هر نوع کرونایی رو هم که میگیری خیلی ناراحت شدم یا اون لحظه ای که بهش گفتم من هفته ی قبل خودم موهامو جلو آینه کوتاه کردم، این یعنی چیزی واسه از دست دادن ندارم و فاصله م هم با انصراف یه تار موئه!
- هیچی.. اسیر گرفتن اینجا.. تابستون تموم شد، نذاشتن دو روز بریم خونه هامون، پایان نامه م مونده، مقاله م، کیس بوردم.. سخته بابا زندگی.. کاش تو همون ده یازده سالگی، تو اوج خداحافظی کرده بودم. تو هیچ مقطع تحصیلی.. بخدا ساعد هیچوقت تو هیچ مقطعی انقد باهام بد برخورد نکرده بودن.. انگار که سرباز صفریم!
- حالا غصه نخور.. چون سرآمد دولت شبهای وصل/ بگذرد ایام هجران نیز هم!
*** پس چرا ایام هجران من تموم نمیشه!؟
هنوز ده دقیقه از اون مکالمه ی تلخم باهاش نگذشته بود.. تو بخش بودم و همینطور که داشتم اوردنچر آقای دشت پور رو پیک آپ میکردم و منتظر بودم آکریلش ست بشه، که دیدم صدای دکتر خالدی داره تو بخش میاد سمتم و بهم میگه، خانم دکتر من فکر می کنم (منتظر بودم که بگه آکریل ست شده و زیادی تو دهن داری نگهش می داری که ادامه داد:) خدا خیلی دوست داره، ایرانبان (تکنسین همون لابراتواری که قرار بود بفرستنمون) هم داره میره مسافرت و این دو هفته نیست.
لبخند زدم.
شوکا میرقصید یواشکی و برق خوشحالی تو چشم نوید و محسن پیدا بود، من ولی فقط لبخند زدم. گفت هفته ی اول مهر اوکیه که برید؟ گفتم هرچی بچه ها بگن برا من فرقی نمی کنه و اینجوری شد که فهمیدم مث اینکه به جز دکتر درفشی، خدا هم تو تیم منه!
**** فک میکنم اسکرو درایور این شل کن سفت کن های زندگی من، همین دوست داشتن خداست. فک میکنم من امروز از هیچی ناراحت نشدم و این گریه ها، گریه های دلبریه.. برا خدا.. که ذوق کردم از اینکه داره نگام میکنه و حواسش بهم هست و انقدرررر دوسم داره!
قرآن رو باز میکنم که بخونم و باهام مستقیم حرف بزنه.. این آیه میاد:
وَإِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ- یونس 107
(و اگر خدا بر تو ضرری خواهد هیچ کس جز او دفع آن ضرر نتواند، و اگر خیر و رحمتی خواهد باز احدی منع فضل او نتواند، که فضل و رحمت خود را به هر کس از بندگان بخواهد البته میرساند و اوست خدای بسیار آمرزنده و مهربان.)
پ.ن: گر رنج افتد و گر راحت ای حکیم.. نسبت مکن به غیر.. که اینها خدا کند!