هر بار که تو را می بینم

پیامبری در آغوشم بعثت می کند

که ایمان و اعجاز از چشمانش

سر ریز می شود

 

و قسم به تو

که حق تلاوت نامت را

جز آن هنگام که خیره در من می نگری

ادا نتوانم کرد..

 

قسم به تو

که هنوز - و پنداری تا همیشه -

در قعر اندوه من نفس تازه می کنی

 

و تو چه میدانی در من که بوده ای؟

و تو چه میدانی اندوه چیست؟

 

- ای دوریت

آزمون تلخ زنده به گوری!-

 

هر بار که تو را می بینم

پیامبری در چشمانم بعثت می کند

به دنبال برکه ای

که سرریز شود از ایمانش

و این رسالت را

در اعجاز دستان تو

به پایان برساند.. 

 

 

هشتم خردادماه سنه ی هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی

ناهید

 

 

پ.ن: بیمار خنده های تو ام.. بیشتر بخند :)