برای م.م.خ

میثم عزیز

الان که دارم این پست رو مینویسم.. تو توی آی سی یو اورژانس بیمارستان مسیح دانشوری بستری هستی.

تو خودت تو اون گروه "قرنطینه" هستی و پیامارو خوندی.. دیشب از محمد که به تو نزدیکترینه تا مهدیه که غریبه ترین و تازه وارد ترین جمع ما هست، نگران حالت شدیم. حرفایی که تو گروه رد و بدل شد رو خوندی.. اما یه سری حرفا اونجا مطرح نشد.. و من میخوام اینجا بنویسم تا بدونی که هنوز.. آقای نماینده.. چقدر برای ما عزیزی و بدونی که چقدر دوست داریم.

مهدیه خیلی بیشتر از اون چیزی که نوشت نگران بود.. خیلی بیشتر! بهم تو پی وی پیام داد و فقط تکرار میکرد که امیدوارم فردا خبر خوبی بشنویم و میثم بیاد تو بخش.. مهدیه تو رو ندیده حتی!

طبق معمول، تو هر شرایطی انتظار دارم سامان حرف آخر رو بزنه و اون اوضاع رو فیکس کنه.. یازده ساله که فکر میکنم هرچی میشه، سامان باید یه کاری بکنه.. مثل وقتایی که فکر میکردم کوشا سیگار میکشه و به سامان اعتراض میکردم.. مثل روزی که تو محمد رو تو رستوران دیدی.. مثل وقتی که از شیراز برگشتیم.. سال نود.. رو لبه ی پله ها نشست و یکساعت روبروش وایسادم و غر زدم و گفت درست میکنه اوضاع رو واینکار رو هم کرد.. انصافاً همیشه موقع غر زدنم گردنش رو از مو باریکتر کرده و یه چیزی گفته یا یه کاری کرده.. دیشبم همینو ازش میخواستم.. با اون لحن طلبکارانه ی همیشگیم در حالیکه چشمام از شدت گریه باز نمی شد بهش پیام دادم:

- سامان! میثم نمیره!

- ناهید من دلم هری ریخت اینو گفتی.. توروخدا اینجوری نگو.. باورت میشه منم ترسیدم؟ .. یادم نمیاد آخرین باری که ترسیدم کی بوده.. ولی امشب منم ترسیدم!

و شنیدن این حرف از سامان.. یعنی گیر کردن تو همون بیابون بی آب و علف و تاریک و وحشتناکی که دیروز برای بار پونزدهم تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک دیدم! توی ویدئوی اون دوربین هم.. از دورهمی اخیر خونه ی کوشا و عکس از آخرین جراحیت تو اتاق عمل، تا جشن فارق تحصیلی و علوم پایه و جشن یکسالگی.. سفر شیراز، تئاترای دانشگاه که توش خنگ ترین بودی رو میدیدم.. و تو نمیدونی چقدر سخت بود تصور نبودنت! .. تصور یه ورودی.. بدون نماینده!

باید باور میکردم راهی نیست جز تن دادن به سرنوشت یا اینکه سرمو بیارم بالا و انقد به آسمون نگاه کنم تا یه دستی، دستای نگرانمونو بگیره .. راه دوم رو انتخاب کردم و انقدر با گریه با خدا راجع بهت حرف زدم تا بالاخره خوابم برد!

صبح که بیدار شدم، دیدم محمد نوشته بچه ها میثم بهتر نشده ولی بدترم نشده و همونجوریه.. و بعد سامان که گفت وضعیتش استیبله و حالم خوب نشد تا دختر عموم کسی رو نفرستاد بالای سرت و آمار دقیق حالت رو بهم نداد.. گرچه یکساعت بعدش بهم زنگ زد و گفت " ناهید میدونی که این بیماری قابل پیش بینی نیست.. امیدوارم برای دوستت مشکلی پیش نیاد.. فردا میرم بهش سر میزنم" و دوباره من رو بهم ریخت اما اینبار امید بیشتری داشتم.تو حالت بدتر نشده بود .. و این کافی بود برای اینکه به هر دعایی دوباره ایمان بیارم :)

امشب که با محمد حرف میزدم.. رفته بود دنبال حلقه.. مینویسم که یادمون بمونه.. چقدر تلخ داره آماده ی این ازدواج میشه.. وقتی داشت می گفت "نمیدونی چقدر دیشب حالم خراب بود ناهید.. نمیدونی!" داشتم به این فکر میکردم که محمد و سامان بخاطر حال بدشون چند تا نخ سیگار کشیدن.. به ازای هر نخ سیگار، من چقدر با گریه دعا کردم؟

اینها رو دارم در حالی مینویسم که بخاطر مراقبت از خواهرم اومدم خونه و از ترس این ویروس لعنتی.. حتی تو خونه ماسک زدم و موسیقی متن فیلم "حکومت نظامی" رو گوش میکنم و منتظرم تا خوابی که دیشب با گریه اومد، امشب بی دردسر بیاد و اینهمه سردرد رو ببره.

به عنوان یه درخواست دیگه از تویی که همیشه نماینده مون خواهی ماند میگم.. لطفاً خوب شو.. و بمون برامون میثم.. بمون برامون :)