سنگینی
تا میام اینجا بنویسم "حال ِ.." .. کیبورد گوشیم برای ادامه ش چندتا عبارت و واژه سجست میکنه:
--- بابام
--- پدرم خوب نیست
--- مامانت چطوره؟
--- سامان چطوره؟
حال ِ سامان رو از سپهر میپرسم .. خودشم علائم کرونا نشون داده و از دیشب ناراحته که چرا هروقت زنگ میزنم نگران سامانم فقط!! در حالیکه خودشم درگیر شده و ممکنه از سام گرفته باشه .. ده بار میپرسم حال خودت چطوره و ریپلای میکنه که خداروشکر مامانشم بردن تو بخش .. مامانشم بهتره .. خودشم خوبه! :)) -حسود-
کاش هیچوقت هیشکی اینجوری نگران من نشه .. هیشکی هم بخاطر نگرانی شدید بقیه بخاطر من حسودی نکنه!
مثل وقتی که ن.ن زنگ زد و روز زن رو بهم تبریک گفت و بهش گفتم اگه بگن قوی ترین زن دنیا از نظرت کیه، میگم خودم، اون لحظه ای که به سامان پیام دادم: روزت مبارک مرد! خوب میدونستم که الان قوی ترین مرد دنیا هم از نظر من سامان ِ !
بعد دوازده سال دوستی .. هیچ وقت به اندازه ی الان فاصله م ازش زیاد نبوده و به همین نسبت قلبم پیشش نبوده و متوجه اینهمه قدرت ذاتیش نشدم.
راستش منم بهش حسودیم میشه :)
پ.ن:
" حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن!"