پنج صفحه از فصل ۱۴ کتاب تیلور رو خوندم و در حالیکه هفت صفحه ی دیگه ش مونده و به لطف خواب زیاد ظهر، خوابم نمیبره .. کتاب و میبندم و میرم سراغ اینستاگرام مزخرفی که به اصرار شیما واسه یه هفته، اکتیوش کردم. 

 

به جز قهر چند ساعته ی دکتر محقق با من و تذکر حامد بهم که اگه رزیدنت من بودی، بخاطر این برخوردت بیچاره ت میکردم و مجبور شدنم به عذرخواهی، روز خوبی بود :)

وقتی وسط حرف زدنت با مریم، کوشا دو بار میاد پشت خطت و همزمان محمد تو اینستاگرام از ذوق عمو شدنش میگه و نوتیفیکیشن مسج سامان میاد که "مرسی، مامانم بهترن خداروشکر، تو چطوری؟" .. یعنی تو نیم ساعت همه دوستات دور هم جمع میشن و خداروشکر که حال همه هم تو لحظه خوبه :)

اما اون خبری که آرنیکا ساعت ده صبح زنگ زد و بهم گفت.. اون خبر حال منو از اون چیزی که فک میکردم خیلی بهتر کرد!

 

 فک میکنم این قرن داره دم رفتن ازمون حلالیت میگیره.. مث اون مسج عذرخواهی من به دکتر محقق، داره از دلمون درمیاره تموم نامهربونیاشو.. اگه دکتر محقق جواب دلجوییم رو نمیداد و اون رو نمیپذیرفت، نمیتونستم بگم روز خوبی بود اما پذیرفت .. جواب داد و روزم رو ساخت :) 

 

منم بنا به استیکر لنگه دمپایی دکتر اویسیان و خواهش های نیما به صبوری و توصیه های خشن مریم و تکرار نوید ِ به وجود اومدن شوق طی زمان تو حرفای بهراد و هوای خوب این روزای شیراز .. دارم سعی میکنم عذرخواهی این قرن رو بپذیرم و بی هیچ کینه ای، برم تو بغل بهار :)

 

پ.ن:

آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم .. اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد!