من جام جمم .. ولی چو بشکستم .. هیچ!
بعد از اینکه استاد خالدی قالبگیری فاینال دنچر بیمارم رو تایید میکنن، میرم سمت گوشیم و می بینم که سپهر تو واتس اپ ، ساعت 8:56 دقیقه یه ویس فرستاده .. ساعت 12:23 دقیقه ست و آخرین اخباری که از مامان سامان دارم مربوط به ساعت یک ِ شب ِ قبل ِ .. یه لحظه با خودم فکر میکنم این ویس که مشخصاً برای من ضبط نشده و فوروارد شده .. چی میتونه باشه؟ همینطوری که دارم میام سمت میز پذیرش تا اوردر لابراتوآر رو بنویسم، ویس رو پِلی میکنم:
- سلام بچه ها .. صبح همگی بخیر .. من سام رو دیدم.. خداروشکر .. خداروشکر .. مامانش حالش خوبه .. حتی ممکنه امروز بیارنش تو بخش .. دکتر گفته تکلمش هم ممکنه آسیب نبینه و خیلی زود به حالت عادی برگرده ......
سریع تو ذهنم این صدا رو قیاس میکنه با صدای اون آقایی که سوم خرداد سال ۶۱ گفت که "شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید! خرمشهر، شهر خون آزاد شد! " :)
همینطور که دارم تو قسمت کانشِس مغزم، به این قیاسی که بطور ناخودآگاه اتفاق افتاده میخندم .. یکی از بچه های آندر رو میبینم که به شدت شبیه ن.ن ِ :))
سر حرفو باهاش باز میکنم و مثل اپیزودهای خوش اخلاق ِ ن.ن ، دقیقاً مثل خودش، سرش رو میبره بالا و بی صدا قهقهه میزنه :)
انقد دلم براش تنگ میشه که تو لحظه بهش زنگ میزنم و بوق اول تموم نشده جواب میده :
- سلام ناهید چطوری؟
و من میفهمم که یه جایی تو الهامات غیبی بالاخره یه جرقه ی درستی خورده شد تا بعد یک ماه، روز خوش اخلاق ِ"ن.ن" رو هم ببینم!
*
- ناهید .. ناهید .. نمیدونی بهم چی گذشت تو این سی ساعت! نمیدونی .. ام آر آی دادیم و فهمیدیم تومور داره .. دکتر گفت تومور خیلی بزرگه .. باید همین امشب عمل شه .. به بهونه ام آر آی کشوندمش بیمارستان و بستریش کردم .. سی ساعت نفس نکشیدم ناهید! خداروشکر .. خداروشکر!
- خداروشکر
خداروشکر :)
دیشب هممون .. هرکدوممون ده - دوازده دور گفتیم خداروشکر ... از اون خداروشکرهای از ته دل که گوشت میشه میچسبه به تن خدا! انصافاً هم نوش جونش .. بس که بامرامه :)
پ.ن: وز باده ی نوشین قدحی بیش نماند / از عمر ندانم که چه باقی مانده!