تبليغاتX
روز کــ ـــــ ـال
مطـــــــ ربا امــــــــ شــــب... مخــــــــــ الف می نــــ وازی تــــــــ ار را!

به قرینگی تاریخ نگاه کن!


90/11/09


شبیه آن روزها و این روزهای من و تو!



+ انگار... آن شعله ی بنفش.. که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت..
                                                       چیزی به جز تصور معصومی از چراع نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:43  توسط سئنا  | 
تو رو می بینم
                خودمم می بینم


تنهایی نه گلومو می گیره...

نه راه نفسمُ

ولی یه دردی داره خط خوردن.. انکار شدن... دیگه دیده نشدن... یه دردی داره.. یه دردی داره..

آخ اگه بدونی چی به روز آدم میاد وقتی یکی بیاد که جاتُ بد پر کنه.................... بد!

به قول یکی......... هی درد دارد.. هی درد داره........................... هوووووووووووو!


+ آلبوم نای دل استاد شجریان رو شنیدی... ته ترک 2 یه آهنگی داره... مثل من! هی درد داره...

++ خیره می مونم به چشمات/حتی گریه ام نمی گیره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 21:59  توسط سئنا  | 
امروز
یاد چشمهایم افتادم...
.
.
.
امروز!

می دانم
زودتر از اینها باید از آنها می افتادی!


+ گریمون هیچ/خندمون هیچ// باخته و برندمون هیچ///

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:22  توسط سئنا  | 
در هیاهوی آلوده ی این شهر...
نه کوهی.... نه ابری و نه شاخه ی تکیده ی درختی..
نه هیچ چیز

مرا از این در خود فرورفتگی ها..... به جایی نمی برد! 

مسیری تازه می خواهم وگرنه جاده که هست.... رفتن ها و برگشتن ها هم!
خستگی ها و نفس های تازه هم..
من هم.........................................
شاید من هم!

مسیری تازه می خواهم!

در خودم جایی برای هیاهوی آلوده ی این شهر می گردم...
انگار هیچ چیز........ نه هیچ چیز... جای خالی مرا در من پر نمی کند!

نه کوهی... نه ابری... و نه شاخه ی تکیده ی درختی..




+ من دفتری پر از غزلم... از ترانه ام.......... لب هایت عاشقانه هجایم نمی کنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:0  توسط سئنا  | 
امشب بعد مدتها... آره بعد مدت ها یکی رو از زندگیم انداختم بیرون.... خوشحالم... نه از اینکه من بازی رو بردم... نه... چون من این بازی رو ادامه ندادم که برد و باختش برام مهم باشه... ادامه دادم که هم به خودم هم به اون ثابت بشه......... همیشه در روی یه پاشنه نمی چرخه!!

اصل قضیه اینه که: چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

شایدم واقعا همین حال منم همینجوری نمی مونه.... ولی خب دیگه!!!
تو حال زندگی کردن یعنی همین..
شاعر می گه: من چه سبزم امروز...... و چه اندازه تنم هوشیار است.. نکند اندوهی... سر رسد از پس کوه!!!
بعدش می گه: دورها آوایی است... که مرا می خواند!! :)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 2:26  توسط سئنا  | 
لنگه های چوبی درب حیاط مان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند!!!
ولی... خوش به حالشان که لنگه ی همند....

"حسین پناهی"

+
کنارت اونقدر آرومم............. که از مرگ هم نمی ترسم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:57  توسط سئنا  | 
اینجا که میام حالم خوب نیست اما از اینجا که میرم همیشه حالم بهتره...

این روزا حرفامو به خدا هم نمی تونم بزنم.. انقدر مونده تو گلو که یا داد میشه سر مامانم.. یا ذکر میشه رو دور تسبیح یا......... میشه بغض... بغض تو همین گلوی لعنتی.... این گلوی لعنتی که انقدر درد ریختم توش داره منفجر میشه........
می دونی......... تازه دارم می فهمم که خدا چرا گفته من از رگ گردن بهتون نزدیک ترم....
هیچی اندازه ی این گلوی لعنتی به آدم نزدیک نیست...... هیچی....... حتی خدا هم دیگه حرفامو از تو همین گلو میشنوه از روی زبونم..

میدونی اینجا که میام حرفامم میان........ از گلوم میریزن رو انگشتم.. از انگشتم رو کیبرد و اینجا و چشمای تو و زبون تو و ذهن تو!

میدونی...... یه دنیا درد دارم!!!!!

درد نگفته.... درد درک نشده....... یه دنیا حسرت دارم...... یه دنیا اضطراب!

تا حالا انقدر به مرگ نیاز نداشتم..

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست/ مرا به خانه ام ببر که شهر.. شهر یار نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:2  توسط سئنا  | 
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت: " چه تهیدستی مرد! "
                                   ابر باور می کرد..

"مصدق"
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 18:33  توسط سئنا 
دارم همش رضا یزدانی گوش می کنم........ یعنی پشت هم دارم آهنگ حس تاریخ و گوش می کنم....... همین که این آلبومش اومد.. یاد اون یکی افتادم.... ساعت خاموشی رو گذاشتم کنار دارم ۲۵ شب گوش می کنم!!!

تموم حس تاریخ توی برق چشات داری
شبیه دخترک های رو قلیونای قاجاری

شکوه دوره ی مادی... غم تاراج تیموری
چقدر نزدیک نزدیکی... چقدر از دیگرون دوری..

نشستم رو به روی پنجره و به ریز ریز دونه های برف نگاه می کنم که چه جوری داره همه ی شهر و سفید میکنه..... چقدر گوش کردن آهنگ رضا یزدانی تو این هوا می چسبه واقعا.... مخصوصا اگه یه چیزایی رو یادت بیاره... مثلا یادت بیاره چرا همیشه وقتی یکی میاد تو زندگیت..... تو یاد نفر قبلی می افتی....
که چی؟ چیو می خوای با چی مقایسه کنی.... بابا از اون آلبوم یزدانی تو فقط سه تا آهنگشو دوست داشتی ولی اکثر آهنگای این آلبومو دوست داری............ چرا برگشتی به همون آلبوم؟

چرا فکر می کنی گذشته همیشه شیرین تره وقتی نیست!
چرا پیله می کنی میگی نه فلانی و فلانی.. دوستای دبیرستانن..... یه چیز دیگه ان و یه لحظه فکر نمی کنی سارا واست چقدر بیشتر از هر دوستی بوده.... چرا پیله می کنی به یه سری روابط که خیلی وقته بودنت یا نبودنت بهشون صدمه ای نمی زنه؟؟

چرا خودتو خسته ی آدمایی می کنی که بودن اما دیگه نیستن!

دیگه نیستن...

( آلبوم ساعت فراموشی رو میارم.... دارم آهنگ کافه بهشت رو گوش می کنم!)

نمی دونم این روزا رفاقتا بوی چی میده... بوی جوراب.. بوی کثافت منفعت.... بوی ترس تنها نبودن.. بوی خوش گذرونی!!
رفیقای من که دیگه زدن زیر همه چی....... رفاقتی نمونده که بخواد بو هم بده!

دلم پره از همه چی ولی.......... گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست!

زمان برد تا یاد گرفتم هیچ آدمی ارزش وقت گذاشتن رو نداره مگه اینکه بخواد براش وقت بذاری... برات وقت بذاره.... هیچ آدمی ارزش دوست داشته شدن زیادی رو نداره مگه اینکه به همون نسبت دوست داشته باشه!!!

هنوز برف داره ریز ریز میاد.......... رضا یزدانی داره می خونه...


ما قول دادیم مال هم باشیم.......... ما قول دادیم اینو می دونم
با گریه می گی مرده و قولش........ نامردم و قولم رو میشکونم...

پ.ن: همه چی قاطی شده انگار... دلم پره!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:34  توسط سئنا  | 
همین که میای خودت باشی... همین که می خوای واسه کسی نباشی و واسه یکی خیلی باشی.. یهو یکی یه چیزی می گه می ری تو یه دنیای دیگه......... اصلا انگار نه انگار که تا دیروز داشتی واسه خودت نقشه می کشیدی که از فردا اینجوری میشم و از شنبه...!!

وقتی داری فکر می کنی.. مثلا به این فکر نمی کنی که قراره تو ایستگاه مترو انقلاب به طور ۱۰۰٪ اتفاقی یکی و ببینی و دلت هزار بار بخواد بری دستشو بکشی و بگی ببین این منم.... همون که دلش واست زیادی تنگیده....... همون که زیاد دستشو می کشیدی و می گفتی که باهات راه بیاد!
اما نیومد!
پاشو کرد تو یه کفش که من فلانم و تو بهمان! من الم تو بل! من اینجوری تو اونجوری!

تازه میای اینو فراموش کنی یهو می بینی تو همون ایستگاه مترو دقیقن یه خانومی کنارت وامیسته که باید ادکلن ورساچی زده باشه... اونوقت دیگه دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار...... حالا بماند که هیچوقت دیواری دم دست تر از دیوار خدا نیست و بازم میشینی پای سجاده که براش حرف بزنی و آخرشم بگی خدا می دونم نمیخوای و از این حرفا خسته شدی......... ولی به تو نگم به کی بگم؟؟!!

آره بابا.......... به تو نگم به کی بگم؟؟؟

می دونی خسته شدن یعنی چی؟ یعنی تو یه اس ام اس واسه سارا خلاصه کنی که ببخشید که رفتارای این روزام نرمال نیست و یکم ناهید عوض شده........ و اون بهت بگه عزیزم به خاطر یکنواختی و ایشالا که بالاخره زندگیت از این یکنواختی دربیاد!!!!!!!

اینجاست که می خوای یه بار دیگه سرتو بکوبی تو دیوار و بگی کاش هیچوقت هیچی این یکنواختی و بهم نمیزدو اینو نمی گفت......... دلت میخواد یدونه بزنی تو گوش خودت و بپرسی چیکار کردی که سارا این فکرو کرده؟!
ای بابا................. هرکی که یه چی می گه.. بذار سارا هم اینو بگه.. دیگه چه فرقی می کنه... ایستگاه مترو هم مثل سر خیابون قدس.................... مسیر هر آدمی فقط تا یه جایی با من یکیه!

این یکنواختی مرز نداره انگار...................... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:35  توسط سئنا  | 
چند روزه که توی روزام قدم می زنم.. اینجا چیزی شبیه من پیدا نمیشه.. اینجا قراره یه جایی باشه واسه بودن......... واسه همیشه بودن..

قراره هر وقت به بن بست رسیدم اینجا بنویسم.
دیگه دغدغه ی اینو نداشته باشم که سحر از شنیدن حرفام خسته نشه و نگران این نباشم که منان سرش شلوغ نباشه و تو دربایسی باهام حرف نزنه!
سارا اگه شنید فکر بد نکنه و مامان ....... غصه نخوره یه وقت!!!

اینجا منم.......... شبیه من نه....... خود منم!

برمیگردم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:23  توسط سئنا  | 
بیا و این قاب را خالی نگذار!
تماشا کن مرا.... حتی اگر حوصله ی نگاهم را نداری!
سپیدی پلک هایم را ببین.... چشمهایم دیگر در دلتنگی روزهای خوبمان پیر شده اند!

بیا کمی باز... برای هم دیوانه شویم!
روی عقربه های زمان بایستیم و وقتی که هوا تاریک شد..... دو ستاره برای هم کنار بگذاریم!
برای رهایی بغضمان.... ترانه بخوانیم!

ترانه بخوانیم برای رهایی بغضمان..

(من برایت داریوش می خوانم و..... تو برایم ابی!

من از دنیای این روزهایم می گویم و........ تو از مست چشمانم!)


بعد از آن...
بیا کمی دلمان برای هم تنگ شود...
سکوت کنیم در دو سوی داستان و هق هق ثانیه هامان را قورت دهیم!!

بیا فقط یکبار... فقط یکبار دیگر کودک شویم!
قلب این خیابان را زیر چرخیدن پر احساس چرخ دوچرخه هامان خط خطی کنیم... دلم نسوزد وقتی تو را می برد به سمت تنهایی من!

بادبادک را واسطه کنیم تا دستهایمان را بگذارد توی دست خدا!

آرزوهامان را توی گوش قاصدک بگوییم تا ببرد.... خبرش را به خدا بدهد!

بیا دوباره روزه ی مستحبی بگیریم!
غروب که شد... چشم هایمان را به آسمان بدوزیم و به این فکر کنیم اینبار که اذان گفتند چگونه همدیگر را از خدا بخواهیم!!

بیا قبل از افطارمان.... نماز حاجت بخوانیم.

.....

اگر نشد.... بیا تا من بمیرم کمی!
تمام شود این.... این..... این تمام شدن هایمان!!

 

(این قاب را خالی نگذار!
بگذار یادت نرود دنیای این روزهایم را
از مست چشمانم بگو هنوز.......)

پ.ن: از همه توبه می کنم.......... بلکه تو باورم کنی!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 2:58  توسط سئنا  | 
 

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران ها را

تماشا کند

و اگر اصرار کرد

بگویید برای دیدن توفان ها

رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

بگویید رفته است تا دیگر

باز نگردد


« بیژن جلالی »


پ.ن: دلم برای اینجا تنگ شده!
چرا من همیشه دوستام کم بودن اما همیشگی!!
چرا با هر کسی سر سازگاری ندارم؟؟
چرا زیادی قدم و تخص اما با اونایی که خوبم............ خیییییییلی خوبم!

کاش یکی بشینه دونه دونه عادت های بد من رو بگه....  کاش یکی جدام کنه از حال این روزهام!
من خوبم.... خیلی خوب... ولی نمی دونم چرا!!! اصلا نمی دونم چرا دارم می نویسم!؟
چرا دارم این مدلی می نویسم!؟


چرا هیچ کسی رو اونجوری که باید دوست ندارم!؟؟؟

چقدر کلافه ام:-(

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 0:55  توسط سئنا  | 
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتمیان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
نا امیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را....
به شرط اعتقاد ٬ به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح٬ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ٬ ناراستی ها ٬ نامردمی ها....
چنین کنید تا ببنید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...


مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

ملاصدرا


 

بیراهه ها رفتی.. برده ی گام.. رهگذر راهی از من تا بی انجام..
              مســـــــــــافر سنگینی پلک و جوی سحـــــر!

در باغ ناتمام تو..ای کودک!.. شاخسار زمرد تنها نبود.. بر زمینه ی هولی می درخشید.

در دامنه ی لالایی به چشمه ی وحشت می رفتی.. بازوانت دو ساحل ناهمرنگ شمشیر و نوازش بود.

فریب را خندیده ای.. نه لبخند را
ناشناسی را زیست ای.. نه زیست را!

و آن روز.. آن لحظه.. از خود گریختی.. سر به بیابان یک درخت نهادی.. به بالش یک وهم.

در پی چه بودی.. در آن هنگام.. در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه.. در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن؛

ورطه ی عطر را بر گل گستردی.. گل را شب کردی.. در شب گل تنها ماندی.. گریستی.

همیشه - بهار غم را آب دادی..
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی.. بر تب شکوفه شبیخون زدی.. باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر.. خوشه ی شک پروردی.

و آن شب.. آن تیره شب.. در زمین بستر بذر گریز افشاندی.

و بالین آغاز سفر بود.. پایان سفر بود.. دری به فرود.. روزنه ای به اوج!

گریستی.. "من" بیخبر.. بر هر جهش.. در هر آمد.. هر رفت.

و ای "من".. کودک تو.. در شب صخره ها.. از گود نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود.. پهنه ی انتظار.. ربوده ی راز.. گرفته ی نور.

و تو تنهاترین "من" بودی
و تو نزدیک ترین "من" بودی
و تو رساترین "من" بودی

 ای "من"
سحرگاهی.. پنجره ای بر خیرگی دنیاها بر انگیز!


سهراب سپهری

پ.ن:
1.بهار نـــــــــــود مبارک!

2. به رود زمزمه گر گوش کن
                            که می خواند
سرود ر
         ف
           ت
              ن و رفتن
                            و برنگشتن ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 1:44  توسط سئنا 

آری...
آغاز دوست داشتن است
گرچه.............................. پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین " دوست داشتن " زیبــــــاست!

 

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم...

"احمدرضا احمدی"

پ.ن:
        ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

                                                                که به کام دل ما.. آن بشد و.. این آمد!
                                           
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:56  توسط سئنا  | 
- بیست بهار و خزان آمد و رفت..
- رفتنش ماندگار تر از آمدنش بود!
- بیگاه حریص خواندنت می شوم..
- ناگاه می لرزی در صدایم!
- محمل بدار ای ساروان... تندی مکن با کاروان
- دیگر مپرس از من نشان.... کز دل نشانم می رود!

بهار من...
           از آن اول..
              خزان مهربانی شد!

اگرچه در خودم ریزم..
اگرچه در خودم مانم..
اگرچه تو بدانی هر شب و هر روز.. من..
                                             از درد می خوانم!

تو را دیگر نباید خواست
این یک حکم دلگیر است!

 

ناهید/دفتر شهرزاد/۲۵/۷/۸۹

...

زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز!!

"حمید مصدق"

 

پ.ن:
1. می خواهم عشقت.. در دل بمیرد... میـــــــــــــــخوانم تا دیــــــــــــــگر.. در سر.. یادت پایان گیرد!!

2.من مانده ام زپا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست
شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که ، می خواندم مدام
این جا درون سینه ی من زخم کهنه ای ست
که می کاهدم مدام


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 14:9  توسط سئنا  | 
1
عزیز می شوی و فراموش می کنی
                       فراموش می کنی و عزیز می مانی
                                                  عزیز می مانی و فراموش نمی شوی!

2
از صندلی خالی کنار دیوار... پنجره ی تنهایی مرا می بینی؛
دست تکان می دهی
                           غرورم نمی بیند!

3
آسمان ابر داشت که بارید... دل غنچه اما.. به هوای باران باز شد.

4
روز مبادا که بیاید.. غرورم را رو می کنم!
                                                لبخندهای امروزم را دلخوش نباش!

5
- گاه شرمنده ی تمام احساست می شوم..
- چقدر تمام احساسم را شرمنده می کنی!

6
نامی اگر از دل نرفت
                         باران را چگونه طاقت بیاوریم؟!

7
چند سالی است که در لحظه ام.. تنها گوشه ی دو دیوار طوفان را از دلم می راند..
صبر و ایمان!
آغوشت را که باز کنی.. چهار دیواری آرامشم را تکمیل می کنی!

8
"تو نیستی".. و من این جمله ی تکراری را.. مکرراً تکرار می کنم!

9
غزل ها دیگر حرفهای مرا نمی فهمند از آن روز که قصیده نگاه تو..
                                                             قافیه ی مرا از دستم برد!

10
به خنده ای... به نگاهی.. به آنــــی... رفتمت از دل!
به قرنــــــی... به آهــی.. به اشکی.. نمی رویم از سر...

 

شب سرودش را خواند..
                             نوبت پنجره هاست!


اطلاعیه: از هر کدوم از این ده تا که خوشت اومد... تو کامنتدونی.. ستاره دارش کن( یعنی خودت بگو )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 17:30  توسط سئنا  | 

- کمی دیر شده است... چمدانم را کجا باز کرده بودم؟
                                                                  یادت هست؟.... هنوز باید همان جا باشد!
- توی هفده سالگی هایم... روی آن صندلی چوبی... بین تعلق پیراهن قهوه ای ات به حجم آغوش من!
- حالا این سه سال را چگونه مرتب کنم تا دوباره درش بسته شود؟
- غصه هایم را بگذار برای خودم.... اندازه ی یک ماه دلخوشی که جا دارد؟!
- پاییز که می شود..  غریب تر می شوی!
- کمی دیر شده است...
-
دیرتر از اولین خاطره ی نگاه تو؟
- سودا مپز!.. که آتش غم در دل تو نیست
                                             مارا غم تو برد به سودا.... تو را که برد؟
-
کمی برایم بخند... خالی شود این چمدان از غربتت!
-...
-
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
                                      می گویمت از دور دعا...

- گر برسانند!؟
-
بریز روی شانه هایم.. بلندای بغضت را... نشکن در خودت.. بگو.. بحرف.. بخوان!
- چقدر بهار... دارد دور میشود از ما... پاییز را بی تو دوام ِ دلم نیست.. می میرد!
-...
- وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند!

 

ریز ریز
می روی از نگاه کوچه
تکیه بر بهت دَر می زنم
و فکر می کنم
که کسی دارد تمامی ما را می بیند!
سکوتم را با پنجره در میان می گذارم
از دیواری که بعد کوچه سرپایت نگه داشته می گوید
ریز ریز
می ریزم روی قالی
دیوار.. قالی.. دَر.. پنجره!
                                 خدا کجاست؟

دفتر شهرزاد... ۱۸/۶/۱۳۸۹

 

آواز عاشقانــــــــه ی ما...
                                در گلو شکست
حق با ســـکوت بود.. صدا
                                در گلو شکست

 دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
                     تنها بهانه ی دل ما
                                        در گلو شکست!

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
       آن گریه های عقده گشا..
                                       در گلو شکست!

ای داد.. کس به داغ دل باغ... دل نداد                              
                                   
ای وای.. های های عزا
                             در گلو شکست!
                                                     
                               
    آن روزهای خوب که دیدیم.. خواب بود
                                       خوابم پـــــــــرید و خاطره ها...
                                                                                  در گلو شکست!

 "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
                   "آیا" ز یاد رفت و "چرا"..
                                            در گلو شکست!

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفــــــــــــــــرین و آفـــــــرین و دعـــــــا
                                             در گلو شکست!
 
                                         
  تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
                                              بغضم امان نداد و خدا....
                                                                            در گلو شکست!

"قیصر امین پور"

 


                                     هر که بر ما می رسد

                                                      گوید که یارت یار نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 21:51  توسط سئنا  | 
قرار نبود دل پنجره... لک بزند برای دیدن دست تکان دادنت از گوشه ای که لرزش دستانم پرده را یواشکی کنار زده بود.
قرار نبود من هم با باران ببارم و تو چترت را برداری و قلب من و خیابان را زیر قدم هایت... زیر قدمهای آهسته ات.. آرام آرام تمام کنی!

قرار بود ابرها... که بارانشان گرفت.. چترهایمان را ببندیم و بیقراری هایمان را بدویم تا امتداد خیسی تمام خیابان!
قرار بود لرزش دلم را بگیری توی دستت و جای آن.. کمی لبخند بریزی توی دلم!
قرار بود سر ِ کوچه که می رسی.. قدمهایت را تند تر برداری تا بی قراری نگاه من.... قاب پنجره را کمتر بلرزاند..

قرار بود شانه به شانه ی هم... سالهای نیامده را قدم بزنیم و سالهای رفته را ورق!

قصه نبود... نه!  شعر هم نبود...

بگذریم..

حالا دیگر آن روزها را همه فراموش کرده اند..
حالا دیگر
       تو نیز من را فراموش کرده ای!

اما نه از تو.. نه از ستاره ها... گلایه ای ندارم.. از ماه هم.. که چند سالی است به بهانه ی ابر... رویشان را از خالی شبهای من برگردانده است.
اینجا فانوسی دارم.. که تا هنوز توانسته شبهای دلگیر بارانی ام را.. شبهای غمگین تنهایی ام را.. روشن کند!

اینجا منم و فانوس و تنهایی و.......  کمی ابر!

********************************************************************

امروز تولدِ "فانوس تنهایی" ِ...... تولد سه سالگیش!

 

تو این سه سال چندتا فانوس داشتم که هیچوقت دلم نخواست تموم شن... از یاد برن... از یادشون برم..... می خوام بگم که ممنونِ حضورشونم. واسه اینکه تنهایی مو تنها نذاشتن!


دوستتون دارم:

 سحر نازنین... مـــینای عزیز... آرزوی دوست داشتنی

هرچند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
                    تا حال
از درس و مدرسه
             از قیل و قال
بیزار بودند

اما..
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی
                          گل داد و سبز شد.

************************************

منان خوب!
از اولین پست اینجا.. اسمش تو کامنتا هست.. به بودنش عادت داشتم.. اما تو این پنج ماه که نبود...
بگذریم!

دلواپســـی ام نیست، چه باشـــی چه نباشــــــی
احساس ِ تو کافی است... چه متن و چه حواشی

************************************

مهندس حسین...
همیشه برام آرزو می کردن که فانوست روشن... همیشه برام حکم یه بزرگتر رو بین دوستای فانوس دارن..
               بودنشون.. روشن بودنشون تو این وبلاگ رو آرزو می کنم!

ببین چه دلخوشی ساده ای: همینم بس
که یاد من- هر اندازه مختــــــــــصر باشی

چقدر دَفتَــــــــرَکَــم رنگ و روح می گیـــرد
تو در حواشــــــی این متن هم اگر باشی

 

*************************************

همخونه ی مهربون!
دوساله که جاشو به کسی نداده... تا همیشه های همیشه... ممنونِ حضورشم!
خونه ی گرمی داره... فقط جای نیلوفر آبیش خالیه! که من هنوز امید دارم به اومدنش:

(هم خویش را بیگانه کن.... هم خانه را ویرانه کن
                    وان گه بیا با عاشقان...
                                             همخانه شو.. همخانه شو!)
باید که جمله جان شوی..
                          تا لایق جانان شوی
                                گر سوی مستان می روی.. مستانه شو...
                                                                           مستانه شو!

*************************************

شمیم آروم!
اصولاً زبون همدیگرو نمی فهمیم... ولی..


من که جز با چشم پاکِ دوستی او را ندیدم
تا تو آیا
        با کدامین چشــــم خواهی دیــد او را

*************************************

و اما نفس...
 یکساله مهمون فانوس شده... یه دوست مهربون..

ما بـد بودیم عزیزم...
  با این همه
  از یاد مبر که ما
  - من و تو -
  عشق را رعایت کرده ایم...
  از یاد مبر که ما
  - من و تو -
  انسان را رعایت کرده ایم...
        خود اگر شاهکار خدا بود
                             یا نبود...

**************************************

...

اگــرچه بود و نبودم یکی است...
          باز مباد!
                    تو را عذاب دهد گـــــــاه...
                                           جای خالی من

هــوای بی تــــو پـــــریدن نداشتـــم- آری
          بهــــانه بود همیشه......
                                     شکســته بالی من

****************************************

اغیار:

... هرچه به دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه هامان را می گشاییم، و یکدیگر را صدا می زنیم، و صدا زدن چه خوش است.

نپرسیم.. و با خود بمانیم... و درون خویش را آب پاشی کنیم... و در آسمان خود بتابیم... و خویشتن را پهنا دهیم....

و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم و یکدیگر را صدا بزنیم.

"سهراب سپهری"

*****************************************

ناهید


دیگه به اسم سئنا می نویسه.... اینجا یکم داره تغییر می کنه!
یه خواهشی دارم...  هر پستی رو که تو این سه سال بیشتر دوست داشتین... یا بیشتر به دلتون نشست رو اسم ببرید... اگه اسمشو یادتون نیومد یه اشاره کنید.
مرسی!

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم
مرا فرياد كن!


پ.ن1:
تا تو به خاطر منی... کس نگذشت بر دلم...
                      مثل تو کیست در جهان
                                                  تا ز تو مهر بگسلم؟

 

پ.ن2:
در این منظومه استفاده کردیم از اشعار زنده یاد "امین پور" و "شاملو" و نیز جناب آقای محمدعلی بهمنی.. نیز حضرت مولانا و جناب سعدی!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:15  توسط سئنا  | 

همین چند قدم تا تو....

                             نه!

                                 همین چند قدم با تو مانده است!

دیگر... داریم قدم به قدم تمام می شویم.

می گویی فکر زمستان باش.. تازه ابتدای پاییز است!

این سرما... ریشه هایت را می خشکاند.

این ها را در حالی می گویی که میدانی.. من کودک شش ماهه ی تمام فصلهای سردم.. که تنها.. رنگ گرم برگها.... لبخندهایم را در نگاهم ذوب کرده!

زادگاه من همین ابتدای پاییز است.

از چه می هراسی؟!

                         نمی دانم.......

در اضطرابم.. در اضطراب غروبی ناآشنا.. غروبی سرد.. به رنگ شب!

در اضطراب لحظاتی هستم که شاید تکه ای از تو را.. در من.. محو کند.... و آنجایی بایستم که دیگر هیچ بهانه ای... نام تو را.. در زمزمه های دلتنگیم تکرار نکند.

من بی تکرار تصویر تو... در تمام جاده هایی که مرا به انتهای خویش می خوانند.. لحظه ای پیدا نخواهم شد.. و هیچ آینه ای.. معنای مبهم مرا تصویر نخواهد کرد.

امید با تو بودنم دیگر نیست... و می دانم.... این دست ها... حس بیقرار تو را تجربه نخواهند کرد!!

می دانم

از من....

       فقط تو می مانی!!

می گویی: چه غمبارند واژه های پراکنده ی این بیراهه.... این عشق!

چقدر دارد دلتنگمان می کند!

و این ها را در حالی می گویی که سنگینی خستگی را بر پلکهای باران زده ام خوب می بینی!!

راه اگر... بیراهه هم بود.... من امیدی شبیه آغوش تو را به دوش می کشیدم!

اما 

تو خالی ِ دستان من بودی..

که  گاه..        

             فقط...

                    می شد..

                               بغض را از تو پر کرد!

کفــشهایم تاول خورده ی گمــــراهـــی اند.

کسی مرا به حال خود بگذارد.. آنوقت تمام چراغهای خانه را خاموش می کنم و فنجانهای قهوه را بر خواب ثانیه هایم می تکانم................ و ساعتی دو زانو روی تمام لحظه هایم می نشینم.... می گردم... در سطر سطر دلهره هایی که ثبت شد.. به نام کسی...... چون تو!

تو نیز..

ساعتی درنگ کن...

آنگاه

      نبض خاطرات من... هوشیار تر خواهد زد!

می گویی: مسئله ی عجیبی است این..... بـــودن یا نــــبودن!

دارد دیوانه ام می کند.

 

با پای دل قدم زدن آن هـم.... کنـــــــار تو

                            باشد که خستــــگی بشود شرمســار تو

          در دفتــــــر همیشه ی من ثبت می شود

                                                       این لحظــــه ها...... عزیـــــزترین یادگار تو 

از هـر طرف نرفته به بن بسـت می رسیم

                           نفـــــــرین بـه روزگــــــار من و روزگـــــار تو

          تا دست هیــــــــچکس نرسد تا ابد به من

                                                     مــی خواستم که گم بشوم در حصـــار تو

احساس می کنم... که جـدایم نموده اند

                         همـــچون شهاب سوخته ای از مــــدار تو

               آن کـوپـه ی تهی منم... آری که مانده ام

                                                      خالــــــی تر از همیشه و... در انتظـــار تو 

این ســـــوت آخر است و غریبانه می رود

تنــهـــــا ترین مســـــافر تو.... از دیـــار تو

غزل از محمد علی بهمنی

 

 پ.ن: باور ما نمی شود..... در سر ما نمی رود.... از گذر سینه ی ما...

                                                                                              یار دگر.. گذر کند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:53  توسط سئنا  |